X
تبلیغات
عشق لاتی و جفات بودن

عشق لاتی و جفات بودن

بکن يره!


خواهر و مادرميبنن چی رفته؟نه جون ما ديدی چی رفته.خدايی قاطيم ها.اصلن اعصاب معصاب ندرم.دختره چشم سفيد واستاده جلو مو زل زده به چشمام مگه مو عاشق تو رفتم.دختركه كولينه شرمی نه حيایی.عينهو ای فيلما رفته بود كه ای ممد رضا باغچه بازی مكنه.خدایی حيف مال ای حرفا نبود و گنه عفته منداختم به جونش حاليش كنه اينجه آمريكان نيست كه ای حرفا ره مزنه.دختره اسمش پری ژاپونيه آمده بره ما كلاس مذاره مگه اسم مو ماتيك،ماتيكا ها يادم آمد آتيكايه.فك كردی اسمته بزاری آتيكا متنی خودته تو دل مو جا كنی؟تو اسمت آتيكا كه هيچی بهروز وثوقم بزاری بره ما توفيری نمكنه همو پری ژاپونی دله دزدی.فك كردی مو مث ای بچه رپيگينی هايم كه هر روز دست يكی ره بیگیرم دور خيابونا چرخ بزنم.بعدم عين تفاله ناس پرتش كنم يه گوشه؟فك كردی تو اولين دختری كه عاشق ای مويای دم كیفتری ما رفته؟تو خيابون که را مرم همه دخترا همچی چپ چپ نگام مکنن.فك كردی ای مويام پشم بزه كه هركی بيه خاطر خواش بشه؟ولي خدايی تو خيلي دريده ای.تا حالا هيچ كدومشان کون نكردن بين بهم بگن كه موره مخن.فك كردی.حالا فك كردی چون او برارت چن بط عرق سگی نسيه به مو داده متنی موره تور بزنی.به او برارتم بگو بيه پولشه بيگيره.فك كردی دل مو كارونسرای كه يكی بره يكی بيه.آبجی كورخوندي!ميخی يه چيزی بگم خيال تو و تموم دخترای ای شهره كه عاشق مويم تخ كنم؟همتان گوشاتان وا كنن.مو هم موقعی كه دل لامصبومه به عشق سكين وا دادم رفتم پنراه دادم پشتم ايره خالكوبی كردن:سكين عشق مو.كنارشم عسك ليلی و مجنون كشيدن.پس فكره موره از سرتان بيرون كنن.خوش ندرم ديگه از ای حرفا بشنفم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 18:17  توسط سعید عشقی  | 

انا لله و انا اليه راجعون


هاشم دايناسور اعدام رفت!


امروز بدرقم از دست ای اوس كريم شاكيم.آخه اييم شد زينديگی؟ راستياتش هاشم چن وقت پيشا موقع تكچرخ زدن حواسش پرت مره و مزنه به يه پيرمرده ...كلی ديه واسش مبندن و ای بنده خدايم واسه جور كردن خرج بيمارستان مزنه تو خط ماری جوانان.اييم بهتا بگم كه ماری جوانان يه چيزيه تو مايه های پيكان جوانان خودمانه كه ممد تاكسی بدرقم باهاش حال مكنه.بچه سوسولام با ماری جوانان خيلی حال مكنن،مگن از عرقم بيشتر حال مده...خلاصه ايكه هاشم مواد ره موقع گرفتن مخوره كه نتنن پيداش كنن و بعدشم سيرابی شيردون مزنه تو رگ و سوار اتوبوس مرِه ..ولی از بد شامسی تو ترمينال بهش شک مکنن و مبرنش بازداشتگا...او بنده خدايم دل پيچه ميگره و لو مره...بعدشم دادگا واسش اعدام مبره...جون شما همه كاری كردم بلكم بتنم نجاتش بدم كه نشد...روز اعدامم هرچی ای علی قالپاق با پلخمون زد كه طناب دارش پاره بره نشد...مجيد استندبايم نتنست با تفنگ باديش كاری بكنه و چيزی كه نباس مشد شد...حالا ديگه همه بر و بچ رفتن تو خودشا.همه تريپ مشكی مزنن.ممد تاكسی سه روزه كه ماشينشه نشسته و علی از غم او دره معتاد مره.از الان تا اطلاع ثانوی تكرچرخ زدن ممنوع ریفته.ديگه شرايط روحيم اجزه نمده كه بیشتر از ای حرف بزنم. زت زيات.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 18:6  توسط سعید عشقی  | 

بازگشت هاشم دایناسور:

همی اول اذيتتا نمكنم و خبر خوش زنده بودن هاشم ره مدم.

خدمت برارا و آبجیای گلم عرض كنم كه مو قبل از ای كه هاشم ره اعدام كنن يك روز رفتم ملاقاتش و يواشكی يك تيكه لوله مسی ره بهش دادم و قرار شد تو پش موهاش قايم كنه و درست قبل از ای كه بره اعدام ببرنش او ره بكنه تو گيلوش تا خفه نره.اويم همی كار ره كرد و مويم قرار شد برم قبر بغل دست هاشم ره بخرم و مثل بابای سيتا كه كانال زد مويم تو قبر كانال بذرم و بعدش هاشم ره كه خاك كردن بره تو قبر بغلی تا مو بعد برم درش بيرم.قرارم گذاشتم كه ای نشقه فقط بين خودما بمانه تا يك وخت جايی درز نكنه.خلاصه سرتانه درد ندم همی كار ره كردم.ولي مو كه شب رفتم هاشم ره در بيرم يگ دفعه ديدم نفس نميكيشه و نضبش هم نمزنه.گريم گيريفته بود و داشتم ديونه مرفتم.هاشم ره با بد بختی كيشيدم بيرون.رنگش هم عين گچ رفته بود.مونده بودم چيكار كنم.مو با هاشم خيلی خاطره داشتم.چشمم كه به پش موهاش ميفتاد ديونه مرفتم.هموجور داشتم هق هق مزدم كه يگ دفعه يكی از حرفای بابای خدا بيامرزم يادم آمد كه مگفت عرق درگز ميت رم زنده مكنه.پريدم رفتم در صندوق عقب ره وا كردم و يك بط عرق درگز در آوردم.مو هميشه عقب ماشينم حتما يك بط عرق درگز درم كه اگه موقعيتی پيش آمد بساطمان كامل بشه.در ماشينم ره وا كردم و هاشم ره كيشيدم تا كنار ماشين و ديكس داش جواد رم گذاشتم و يواش يواش عرق ره ريختم تو گيلوش.هموجور كه مخورد حس مكردم كه انگشتاش درن توكون مخورن و پش موهاش درن رشد مكنن و دره جون ميگيره كه يكهو بلند رفت به بندری رقصيدن.مو هموجو مونده بودم.از خوشحالی داشتم ممردم.هاشم ره بغل كردم.پش موهاشه تو دستم گيريفتم و اشك ميريختم.بعدش هم قرار شد يك مدت از نظرا دور باشم كه آبا از آسياب بيفتن.الان هم هاشم زنده مونده. فقط دكترا مگن چون يك مدت نفسش قطع رفته بوده و نمدنم اسكيجنه،اكسيجنه چيه به كلش نرسيده بايد يگ مدت تحت مراقبت بشه.ولي به همي زوديایه كه باز حالش خوب بره و باز تمام پنج تن و التيمور و قله ساختمون ره قرق كنه با تك چرخاش فك همه ره بندزه و شاش همه ره بيريزه.

>>> ممد تاکسی <<<

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:45  توسط سعید عشقی  | 

ما چگونه ما رفتم!

قسمت اول:مهدی چوجوری دربدر رفت.

اصلا از ايجور حرف زدن حال نمكنم.چی معنی مده آدم وقتی متنه جوادی صبت كنه بيه و ايجور مثل ای بچه سوسولا حرف بزنه.خلاصه تيترا مطلب در اصل ايجوريه مخام بهتا بگم كه چيجوری ما جواد رفتيم و بازم به قول ای سوسولا بيوگرافی مانه بهتا بگم.مخام از داش مهدی مان شرو كنم.

داش مهدی ما بچه کوچه رضویهایه.همو كوچه ای كه وسطاش پارک دره.از بچگی استعداد از چشماش فواره مزد هموجو.البته لقب اصليش دربدر نبود.يك چيز ديگه ای بود كه الان درست يادم نميه.فكر كنم يك دنه ب هم داشت اما نمدنم كجاش بود.صادق دپرس بود،نمدنم؟خلاصه يگ ب داشت.همه چي از اونجي شروع رفت كه اي داش مهدی ما با خانوادش دشتن مرفتن تبريز. تو راه نزديكای قزوين تاير ماشينشا متركه و داش مهدی ما ميفته دنبال تاير.اونجه بود كه فهميد تو قزوين هيچ آپاراتيی تايلور ره روی زمين به لاستيك نمندزه و همه شا رو ميز كار مكنن كه يگ وخت خم نرن و براشا مشكلی پيش نيه.بعد ای داداش ما كه آپاراتی ره دشته ميدیده قيافه داش مهدی مايم مثل اونايی ممنه كه تو خطن بهش مگه: بالام جان فچر كنم تو هم اهل عمل باشی.ميخوای بيا بريم پشت يه برنامه ای هست رديفش كن.داش مهدی مايم كه خيلی وخت از آخرين تيری كه رفته بود مگذشت و حسابی هوس دختر كرده بود موافقت كرد و با هم رفتن پشت مغازه.و اونجه بود كه ديد او چيزي ره كه نبايد ميديد.ديد طرف دختر نيست ولی يگ بولور تيميزيه كه عين ای كيريستالای جاپونی برق مزنه.از همو لحظه خطشه عوض كرد.بعدها به مو گفت:هنوزم وقتی به او لامصب فكر مكنم يه جورايی مرم و يك جاهاييم حركت مكنه.بله داش مهدی ما ايجوري لوطي رفت.فكر كنم جای او ب همی وسطا بشه.بعدم كه برگشت مشد كم كم با ای داش حسام ما ريفيق رفت و با هم چی كارا كه نكردن.فعلا هم سر همو قضيه كه حسام تكخوری كرد روابطشا خراب رفته.

در ضمن مو دانشگاه قبول رفتم و از امسال مويم دانشجويم.حالا موندم با خط 89 برم دانشگاه يا اول 74 ره سوار برم بعد 52 ره. شايدم يگ موتور از سی جی 125 ها كه يگ كاپشن چرمم باهاش مدن گيريفتم.

((( مهدی دربدر )))

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:35  توسط سعید عشقی  | 

ما چگونه ما شديم(قسمت دوم)

هاشم چوجوری دايناسور رفت:


حالا كه بحث ای داش هاشم پيش آمده و همتا در جريان ادام و زنده رفتنش قرار گيريفتن مخام رازی ره كه سالها توی سينه ما بچه محلا مانده بود ره بهتا بگم.خيلي وقتا مردم از مو و بقيه بچه ها مپرسيدن كه چرا به هاشم مگن دايناسور.وقتي كه كسي ای سوال ره مپرسيد همه مان فقط يك لبخند به طرف مزدم و جوابشه نمه دادم.

راستشه بخن هاشم خيلي بچه ي عجيبيه.يعني كلا خيلي كارای عجيبی متنه بكنه كه هيچكس از پسش بر نميه. مثلا يك بطری 1 ليتری آبليموی گلچكان ره يك نفس سر مكشه! يا يك بسته بيسكيوت ره با همو كاغذاش و پلاستيكاش مخوره.شايد شما بگن ای كارا شدنيه مويم اصراری ندرم كه هيچكس ای كارا ره نمتنه بكنه. اما يك كاری هاشم متنه بكنه كه عمرا هيچ كدومتا نمتنن انجام بدن.ديدن تو ای سيركا نشون مدن كه يك نفر نفت مخوره و از دهنش مپاشه بيرون و آتيش مزنه؟حتما مگن ايم شدنيه.صبر كن دداش بذار مو حرفمه بزنم بعد بگو.بله داش هاشم ما عرق درگز ره موخورد و از دماغش مپاشيد بيرون و آتيش مزد!!!!مدنم كه همه تا شوكه رفتن. دوباره تكرار مكنم.بله ای داش هاشم ما عرق درگز ره مخورد و مفرستاد تو دماغش و از دماغش مپاشيد بيرون و آتيش مزد.همه تا مدنن كه عرق درگز چي قوتی دره و چقدر موسوزونه.(همينجه بهتا بگم يكي از ريفيقای ما كه بره كار رفته بود تركيه مگوفت اونجه تو ای كارخانه های مشروب سازيشا يك 4 ليتري عرق درگز ره با 220 ليتر آب رقيق مكردن تا مردم بتنن بوخورن)اي تازه يكي از هنرای عجيبش بود.يكي ديگش ای بود كه وقتي جمعه ها با بچه ها مرفتم جاغرق وقتی قيلون ميكيشيد دودشه از گوشاش و دماغو و دهنش همزمان مداد بيرون!!!البته سولاخای ديگشه ما نمديدم چه بسا از او قسمتا هم متنيسته ای كار ره بكنه!!بگذريم.

ديشب هم ای دانشگا ما سحری مداد اويم چلوگوشت.بره همی به همه بچه ها گفته بودم بين تا با هم يك حالي بكنم. قرار بود ممد تاكسي اول صادق ره ور دره و بعد برن دنبال علي و مسعود.آخرش هم اگه تنيستن برن دنبال اصغر تا هم صادق و اصغر ره آشتی بدن هم اويم بيه اونجه چون اصغر تو مفت خوری خيلي اوستا رفته.بچه ها كه مرسن به دم در انتظامات گير مده و به بچه ها مگه كارت دانشجويي تان كجايه؟خلاصه بچه ها هر چي به ای ماموره گفتن كه ما دانشجويم و كارتما خانه مان جامانده و ای صوبتا قبول نكرده و راشا نداده.البته مويم وقتی دانشگا قبول رفتم ای مامورا او اولا به مو گير مدادن كه كارتت كجايه.البته خوشبختانه مو كارت داشتم. فكر كنم ای لباساما يكم تابلو ريفته.مخصوصا او كافشن چرم مسعود و او شال گردني كه علي به پيشانيش مبنده وقتی سوار موتور مره و او شلوار ممد كه هر 5 تا مان توش جا مرم و پول 5 تا شلوار لي از ای مارك معروفا چي مگن؟آلبرتو اولبرتو ره داده فقط بره پارچه كرپش.مو كه ديدم نيامدن خودم مشغول رفتم به خوردن.جاتا خالي چي حالي داد.چولو گوشت با نوشابه تگرگی.زولبيا هم مدادن كه يكم ريختم تو جيبام كه امشب سر افطارهم بخورم.فقط يك مشكلی كه پيش آمد ای بود كه كافشنم كيثيف رفت و مجبور شدم بعد از 3 سال بوشورومش. مخاستم بره هميشه نو نگرش درم. قسمت نبود.

**مجيد استند باي**

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:30  توسط سعید عشقی  | 

ما چگونه ما شديم (قسمت سوم)

مصطفی جوجو ایسکلت رفت:

خيلی از بچه محلا به مو گفتن كه از خودم بينويسم و ای كه بره چی به مو مگن ایسکلت.عرض كنم خدمتان كه مو هم مثل همه ای رفيقيای باحالمان بچه محله طلاب و التيمور و او ورايم.از همو بچه گی تو نخ زيدبازی و ای حرفا بودم.تا ای كه بالاخره به سن 7 سالگی رسيدم و رفتم مدرسه.يادم ميه از همو روزای اول تو راه مدرسه با بچه ها كه مرفتم به ای دختر جوونا تيكه منداختم.خلاصه كنم هميجو بزرگ رفتم و كم كم حرفه ای تر شدم.تا ای كه رسيدم به سوم راهنمايی و مويم مثل همه بچه محلا تصميم گيريفتم ترك تحصيل كنم.اما يك اتفاق ساده باعث شد كه به تحصيل ادامه بدم.اويم ای بود كه يك روز از خيابون راهنمايی رد مرفتم كه ديدم يك مشت حوری پری از يك جايی مرن بيرون و هی مرن تو.مويم همچی مشكوك شدم بيبينم اونجه چی خبره.فهميدم اونجه دانشگا علومه و اونايم دانشجوين.تصميم گيريفتم كه مويم دانشجو برم.بعد از او شروع كردم به درس خاندن و چون درس خاندن انگيزه مخاست هر روز مرفتم اونجه و ديد مزدم.بعد از ای ديگه كارم رفته بود درس خاندن و علافی دم در مدرسه های دخترانه و دانشگا.اوقدر وامستادم كه بچه ها به مو گفتن ایسکلت.هميجو رفت كه ای لقبم نصيب مو رفت. الان هم كه دانشگا قبول رفتم و درم در رشته زبان و ادبيات فارسی درس مخانم.

**** مصطفی ایسکلت ****

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:15  توسط سعید عشقی  | 

سام علك به همه برو بچ

سام علك به همه برو بچ لوطی و با مرامی كه از وختی فهميدن مو مخام كانددا برم هموجور درن برم تبليغ مكنن و ای برنامه ها.پول دادن رو بسته سيگار مگنا عسك موره چاپ كردن.هر شب تو راه آهن مجانی به برو بچ يكی يه ته استكان مدن.فوستر پش مويای موره دم نونوايی و بقالی و ايجورها چسفوندن.به پای كفترطوقيا اسم موره نوشتن دم غروبی سر مدن تو آسمون...ولی راستيشه بخن مو اصلا بره اسم و رسم در آوردن نمخام كانددا برم،چون صدتای اينا اسميوم.خدا ويكيلی تو كل چارطبقه و خواج ربه و...كسی نيست كه علی فندق ره نشناسه.اصلا مو بره ای مخام نماينده برم كه روی ای بچه سوسولا ره كم كنم كه ایقدر با ای مدركاشان و سواتشان كلاس نذرن.عمری الان كه در كون خر مزنی دكتر مهندس ميريزه بيرون،سيكل داشتن از مهندسی كلاس خيلی بيشتره.ای ره گفتم كه روی همه ای بچه سوسولا ره كم كنم.چن نفر گفتن كه حالا كه تو ميخی نماينده مجلس بيری برنامت چيه!؟مو از همينجه بهتان بگم كه مو اصلا هيچ برنامه ای ندرم.چون برنامه و برنامه ريزی و اي جينگولك بازيا مال ای نماینده هايی كه عشقشان ايه كه با خوتكار و عينك عسك بيگيرن و بچسبونن به درو ديفال .تازشم خيلي خيطه جلو خار مادر مردم از برنامه و ايجور چيزا حرف بزنم.البته مو مخام اگه نماينده رفتم يك كارایی بكنم.مثلا همی الان به سكينه قول مدم كه اگه نماينده رفتم هم فرداش مروم خاستگاريش. به جوادمان قول دادم كه برش يك سی جی بخرم.ماخام بره حسام ساقی يك تيلوزيون از ای صفه تختای سامسونگ بخرم و كلی كارا..حالا بعدا كل برنامه هامه بهتان مگم...


***کانددای نسل جواد---علی فندق***

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:39  توسط سعید عشقی  | 

آموزشی!مو جواد بودم

آموزشی!


مو جواد بودم،آپديت رفتم!


مرحله اول وختيه كه تازه جوان رفته بودم،يه پيرهن پيچ اسكن گل منگلی دشتم كه هميشه همو ره می پوشيدم،وختی هم رو بند پهن بود یه پيرهن زرشكی يقه كراواتی تابلو تنم مي كردم.شلوارمم به نسبت سفارش ساسون تا 6 متر پارچه مبرد.موهاي فوق العاده تميز گرد و خاكی ام ره‌ بالا مدادم و موقع  بيكاری با حركات گردن و دست اونا ر‌ه فر مدادم.اسمم اصغره،اما بچه های محل شناسنامه صدام مزنن! و يكی از تفريحامان ای بود كه يه خروار سوسك بالدار بريزِم تو پيرهن مان و وقتي به دخترها رسيدم پيرهنمه بزنم بالا!زمونه عوض رفت.مو  فهميدم كه بايد up to date برم.رفتم آرايشگاه و گفتم:نه فقط فرهای پشت سرمو ماشين كنه،بعدهم كُپ بزنه و يه پيرهن سفيد پيدا كردم و پيرهن قبلی ره از خدمت معاف كردم.حالا شلوارم فقط 5/1 متر پارچه برده!بعد ياد گرفتم كه دو هفته ای يك بار لباسامه اتو بزنم، كفشامو واكس بزنم و پشت لبمو از سبز بودن بندازم!خودمو اميد صدا مزدم و با هزار دوز و كلك از بچه های تخس محل مخواستم موره اميد صدا كن.بعد كتيرا ره كشف كردم كه موها ره از ای رو به او رو مكنه! ای روزا مو با كلاس رفته بودم اما هنوز خوب up to date  نرفته بودم.


مرحله سوم وختی بود كه موهامو مدل دی كاپريو معروف به جك زدم و فهميدم چيزی كه خوشتيپا به سرشان مزدن ژل بوده نه كتيرا!كه صد البته موفقيت بزرگی بود!حالا پارچه شلوار جين،و كمتر از 1 متر شده كه اين كاهش گاهی عوارضی داشت.به هر حال خوش تيپی دردسر داره!


بعد ياد گرفتم جای پيرهن تی شرت بپوشم.البته هنوز گه گاه پيرهن مپوشم اما دكمه هاشو وا مذارم تا عكس جك و دوستش!كه روی تی شرتمه ديده بره!


ادكلنم مناسب رفيقايی بود كه قراره باهاشان برم گردش:دلار،سيگار،تيپ،...


كفشهام به بزرگی كله ام شده،ورزش فقط اسكی!مو اصلا نمدنم چايی چيه!چيزاي دگه سفارش مدم!و بچه ها همی جوری الكی مو ره ساسان صدا مكنن!


يكی از ريفيقا!كادوی تولد يك پيرهن كلاس از دوكون فرست كلاس شانزه ليزه خريده برم فرستاده


كم كم احساس up to date  بودن مكنم.حالا مو ديگه دربست يه كامبيز به تمام معنا هستم.


                                                     ***شناسنامه***

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:52  توسط سعید عشقی  | 

مسابقه

سام علک.امروز حدود ۲ روزه که مو و حسام و و علی فندق ای وبلاگ را اندختم و از استقبال خيليا برخوردار رفت.ازتان ممنونم.ما ديدم که ای وبلاگ ما خيلی دره مشهور مشه و اينا،بره چی ما لوگو نداشته باشم؟مگه مه چمان از اين مونا و اکسير و مشهديها و... کمتره که اونا دشته باشن ما نداشته باشم؟وسه ای که ما خواستم کم نيارم و ای که ما الان وقت اربده کشی دم چاراها رم ندرم تصميم گرفتم يه مسابقه بذارم.بّه ای ترتيب که شما رفيقهای با مرام واسه ما يه لوگو طراحی کنن و برامان ايميل کنن.ما هم به بهترين طراح لوگو هديه تقديم مکنم!لوگوی مورد نظر بايد کاملا گويای محيط وبلاگ ما و مضموناتش و اي جور حرف باشه.آخرين فرصت ارسال لوگو پنج شنبه هفته ديگه و عصر جمعه هم برنده اعلام می شه.

چاکر همتان-علی فندق

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:37  توسط سعید عشقی  | 

روزی که مو ما شدم

همو تقریبا يك 23 سال پيش تر بود كه ننه مو فكر كرد بايد بارش ره زمين بزاره.به همی صورت بود كه مو يعنی اقدس پا ره گذيشتم به عرصه وجود…
ننه مو مگه كه اوقد خوشگل رفته بودم كه همه فكر مكردن بعد دداشت يك كاكل سيای ديگه مزرم زمين ولی امان از قسمت كه تو آمدی به اين دنيا…ننه مو هر وخت ياد روز تولد مو ميفته گريه اش ميگيره مو ابايل فك مكردم كه به خاطر ايكه بعد از شيش تا پسر يك دختر آمده خانه شان خوشحاله ولی بعد كه عقلم قد داد فهميدم كه ننه مو به ياد كتكی كه از بابام به خاطر دختر بودن مو خورده گريه مكنه..
ننه مگه كه همو روز وختی باباي پدر سگت فهميد كه مو برش دختر به دنيا آوردم همچی با كمربند سگك زندان دورش افتاد به جون مو كه هنوز بعد 23 سال با ديدنت زنده مشه..
مو حالا مفهمم كه بابا چرا هر وخت مو و چهار تا دخترش ره ميبينه چرا مثه هيولا مشه و مخه سر به تنمان نبشه و بدبخت بابام كه هيچكی نميه دختراشه ببره و بابام ره از شر ماها راحت كنه…
خلاصه كه اينا ره به ياد ايكه ديروز رفتم تولد دختر همسده مان و و ديدم دداشای خمارش چی رقص و دنگ و ونگی راه انداختن گفتم.. تو همو تولد بود كه فهميدم مو كجا و اينا كجا.. همه دداشاش برش طلا خريده بودن يا به قول داوودمان طلاها ره غروت كرده بودن حالا مو كه تا پارسال پيرارسال نمدنستم روز تولد چی هست و از وقتی ام فهميدم او روزا بره مو تبديل به روز عزاداری شده …احساس مكنم همو روز داوود و ميتی بيشتر كتكم مزنن ( كتك خورم مره بالا) و بقيه خواهرامم به نيگای يگ خارجي كه حق ازدواج ره ازشان گرفتم به مو نگا مكنن..چند دفه از دكه سر كوچه به مشاوره زنگ زدم ولی اونا نمفهمن چی بايس به مو بگن شما چي مگن؟مو با ای درد چی بكنم؟
اقدس طلایی

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:6  توسط سعید عشقی  | 

تست آی کیو

سلام مخلص همه جوادا
ای سری كه تو عشق آباد بار دشتم،گيريفتم كه او ورا (خارج) بضی ها چش ديدن موفقيتای جوادا ره تو زيمينه های فرهنگی و هنری و ورزشی ندرن و دست به يك سری تبليغات درون مرزی و برون مرزی بر ضد جوادا زدن و مخن وجه ما جوادا ره تو عرصه های بين المللی ختشه دار كنن. وختی می بينن كاظم لانچيكو و موسی پلنگ تو جهان ورزش محبوب رفتن و استاد جواد يسار و داش عباس قادر با او آلبون جيديد_ دروغ نگو_ تو جهان موسيقی پادشاهی مكنن،نافرم همه جاهاشان موسوزه.
وختی هم برگشتم،فميدم تو همی شهر خودمايم پشت جوادا حرف و حديثه.مگن شايه رفته كه جوادا فهماشان پايينه و آی كيوهاشان كمه.مويم بركه ای هفته بار ندشتم،تصميم گيريفتم يك تست آی كيو ريديف كنم و از ای طيريق به همه ثابت بره ای كيو های جوادا خيليم از بچه سوسولای بالا شهر بیتره.
بره همی سی جی علی قالپاق رو گيريفتم و كنزيدم بلوار سجاد.تو راهم همش آبجيای جيگر بودن. خداييش ايجور ظريفايی تو عشق آبادم پيدا نمرفت.بخاطر همی سر موتوره شخله كردم و تك چرخی زدم كه همه آبجيا دهناشان وا مونده بود و بسته نمرفت.فك كنم پش مويام ره ديده بودن و خاطر خام رفته بودن.آخه او طرفا موتور پيدا نمرفت، اگرم پيدا مرفت همشان از كلاهای سوسولی دشتن. داشتم مرفتم كه چشمم به يكی از بچه سوسولا افتاد.صداش زدم و بش گفتم:نگا دداش مو درم يك تست آی كيو ريديف مكنم.مخام آی كيوت ره حساب کنم.با يك لجه تهرونی و يك نگاه ناجور گفت:آقا شما می خاين هوش من رو بسنجين؟مويم گفتم چيه دداش نافورمه نگاهات.دشتم كله ره مزدم كه ديدم طفلك كون نكرد چيزی بگه.فك كنم مترسيد.بعدشم قبول كرد.گفت:حالا چی بايد بگم.
گفتم:اسمت چيه جيگر؟
گفت:مهرشاد.
گفتم:چه اسم مسخره و سوسولی دری يره.نگام كرد اما مترسيد چيزی بگه.
بش گفتم نگا دداش مو چن تا رانماييت مكنم تو بگو او شخصيت كيه؟
نادره روزگاره؟
مهرشاد: نادره خير آبادی نيست آقا؟
نه يره او كه تو چاقی نادره روزگار رفته.جز شخصيتای بزرگ هنريه؟
مهرشاد:تو چه زمينه ای هست آخه آقا؟
مو دگه زيمينش رو نمدنم.اوره تو بايد بگی.فقط بگم خوشتيپم هس.
مهرشاد:ببينم سينماييه؟بازيگره؟
اونش نمدنم بضی وختا تو تلوزييون نشونش مدن.حتی تو آنتن.آنتن كه مدنی چيه؟
مهرشاد:گفتين خوش چهره است.ببينم دی كاپريو نيست؟تام كروز چطور؟
نه يره  ای اسمای سوسولی چيه.جز شخصيتای موسيقيه با سبكای جيديد.
مهرشاد:بتهوون منظورته.اما نه گفتيد جديد... حتما سبك تكنويه يا شايدم راك.
بابا تو چقد خينگی.نه راكيه نه رامبو.مگه مو گفتم بازيگره.خوانندست جيگر.
مهرشاد:از چه سازی تو اجراهاشون بيشتر استفاده مي كنند؟
تيمپو،ارگ،ني بضی وختايم همو جور بدون آهنگ مخانه.خيليم لباساش قشنگه و بيشتر از صد دس لباس دره.موهاشم فرفريه و رقصشم ديونه ی.
مهرشاد:آها فهميدم آقا انديه.اندی درسته.
دگه درم قاط مزنم.دداش تو اصن درس خاندی؟
مهرشاد:آره به خدا.من دانشجوی فوق ليسانس كارگردانی تاتر عروسكيم.
مو كه نفهميدم تو سوسول چی مگی.اما عمرا كه چيزی فهميده بشی.
مهرشاد:حالا آقا جوابش چی بود؟من كنجكاو شدم.الان دپرس روحی تمام وجودم رو گرفته...
نموگم تا كفت ببره با ای هوش كمت...
تو رو به ابلفض آی كيو ره ديدن.مويم سر موتوره كج كردم و از تو كوچه پس كوچه ها كندم محله خودما آخه نه كلا كاست دشتم و نه حال كلكل با مامورا ره.
طرفای محلمان يك شاگرد خوردوی آپاراتی ديدم.بش گفتم سلام دداش.نگا كن مخاستم چند سوال بپرسم ببينم مگيری يا نه.اويم گفت نوكرتم.
اسمت چيه دداش؟
مشتبی
ای ول چه اسم با مسمايی دری،خوشم اومد.سواد دری؟
ها يره،2 كلاس خاندم.
ای كه مگم از او شخصيتای هنريه جهانیه؟
مشتبی:آميتا پاچان؟؟؟
نگا داش مشتبی،از نوادره روزگاره؟
مشتبی: داش عباس قادر خودمان؟
نه او يكی؟
مشتبی: استاد جواد يساری.
ای ول.ديدن با دو سوال جواب ره گيريفت.تازه اگه از همو اول مپرسيدم از نوادره روزگاره؟ همو اول جواب ره مگفت.
حالا برتان اثبات رفت كه جوادا چقدر آی كيوشان بالاست.مفهمن و همش تبليغات غلط بره جوادیه. همشان قهرمانن.مو كه افتخار مكنم جوادم.جوادا ره عشقه.
(امير تخماتيك)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 14:17  توسط سعید عشقی  | 

سلام به همه برو بچ با مرام امروز مخوام براتان از جفات بودن بگم اگه بخن جفات برن باید حرفای موره مو به مو گوش کنن اگه نه جفات نمشن

۱.برای جفات شدن باید وسایلی که مگم بگیرن

۱.یه کلاه داش مشتی

۲.یه دست لباس یخه وا

۳.یه دست شلوار پاچه گشاد بدون کمربند

۴.یه جفت کفش قیصری یا پاشنه تخم مرغی

بعد ایکه لوازم ره تهیه کردن مرن سراغ لوازم شخصیتان

۱.یک عدد چاقوی ضامن دار مخری مذاری تو جیف سمت چپ شلوارت

۲.یه پنجه بکس هم مخری بریه روز مبادا

یه عدد دستمال ابریشمی مگیری بریه دور دست.ای حتما فراموش نشه چون عصای دستتانه

بعد که ایناره جور کردن مرن سر وقت وضع ظاهرتان

۱.موها پشت بلند یه لاخ هم از جلوی فرق سرتان مندازن بیرون تا بقیه حساب کار دستشان بیه

۲.دماغتم باید عقابی بشه

۳.موقعی که دری راه مری باید خودته ایور اور کنی

۴.یه تسبیح از ای خرکیها مگیری دستت هی مچرخونی و راه مری

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:1  توسط سعید عشقی  | 

حالا مخوام درباره غیرت جفاتها بگم

مانند نمونه

ممد تاکسی و ماجرای نمايشگاه: (قسمت اول)

ديروز بعد از ظهر طرفاي ساعت دو علي قالپاق آمد خانمان گفت امروز ره حال كردم با تو بيام مسافر كشي. مو هم كه مدنين خراب رفيقم و از حرفا كه اي بچه سوسولا مزنن كه ان مرام و از اي چيزا. گفتم نوكر داش علي هم هستم و بعدشم نفري يك ته استكان زدم و مو همو جورابام ره كه همرنگ تاكسيم بود و دو هفته پيش عفت كماندو بره تولدم آورده بود پام كردم. نمدنم ولي وقتي اي جوراباره مپوشم بهتر رانندگي مكنم. ولي حيف كه هنوز دو هفته نرفته يك بويي گيرفته كه تا موقعي كه مخوام كفشامه پام كنم خودمم مجبور مشم دماغمه بگيرم. حيفم ميه بشورمشان. مترسم رنگشان بره. خلاصه سرتانه درد ندم باعلي راه افتادم و به علي گفتم بيه بغل دست خودم كنار در بشينه كه از كاسبي هم نيفتم و كامل مسافر بزنم. فقط بهش گفتم هواي ترمز دستي ره دشته بشه كه اگر يك وقت لازم شد بیكيشه. چون مو ديگه دستمه اگه مخواستم به ترمز دستي برسنم ديگه اوضا خيلي خيط مرفت و علي رم كه مدنين خيلي غيرتيه

هموجور كه داشتم مرفتم يك هو ديدم دو تا اووشت اساس از همينايي كه بهشان مگن زيد كنار خيابون وايساده بودن و منتظر تاكسي بودن. علي گفت داش ممد برو كه اينا خوراك خودماين. مو هم گفتم حرف حرف داش عليه و بهش گفتم بيكيش ترمز دسته ره. اوهم همچي كيشيد كه فكر كنم آسفالت پشت لاستيكا جمع رفت. اونايم سوار رفتن ولي نمدنم چرا وقتي علي ره ديدن كه كنار مو نشسته چپ چپ نگاه كردن. آخ كه چيم بودن لامسبا. هم عينهو تايتانيك. مو كه ديگه داشتم ديونه مرفتم. او ته استكان هم يواش يواش داش كار خودشه مكرد. يك احساسايي مكردم و يك فكرايي تو كلم ميامد كه الان خجالت ميكيشم بگم. بعدش هم مترسم عفت بخوانه آبروم بره. يك ادكلني زده بودن كه مو حاضر نيستم يك دانشه با صد تا گلاب نادر عوض كنم. گفتم كجا مرن؟ گفتن دربستي برو نمايشگاه بين المللي. مو هم گازشه گرفتم و راه افتادم. علي ديگه نمتنست خودشه نگه دره و گفت. ببخشيد شما اونجه اتاق درن؟ بعد او يكيشان كه ماتيك صورتي زده بود و از او يكي ديگه خوشگل تر بود گفت نه ما ندرم ولي دوستامان درن و ماره دعوت كردن. نمدنم يك چيزاي ديگه هم گفت. گفت دوستامان گلاب مينويسن... وگلاب مينويسن... همچي چيزايي. فكر كنم دوستاشان از اي دعا نويساين. اينايم از اي دعاهاي جديد بشه. ديگه داشتم ديونه مرفتم كه اي دخترا با اي بر و رو دنبال دعانويسم هستن و بيبين با اي خوشگلي چقدر هم پاكن.

بعد با خودم گفتم اي دخترا از اي جديداين بره همي سي دي جديد جواد يسار ره كه همي تازگيا رو ديسك خوانده گذاشتم تو ضبط و صداشم بلند كردم و خدا ويكيل چيكارم مكنه اي داش جواد. مو كه قبولش درم خدايي.

اينا ره تا همينجه دشته بشن تا قسمت دوم رم بينويسم. الان او كانال سيتا شرو رفته مخوام نگا كنم. ايم بد چيزي نيست ولي حيف كه مو از اي لهجش بدم ميه.

ماجراي ممد تاكسي و نمايشگاه: ( قسمت دوم )

مو ديگه هيچي نفهميدم تا ايكه رسيدم در نمايشگاه. اقدر تو فكر رفته بودم كه اصلا نفهميدم ايناره چوجور رسوندم اونجه. همي كه رسيدم دم در يك دفعه ديدم يكي از بچه سوسولا برگشت به يكي از اي دخترايي كه تو ماشينم بودن يك تيكه اي انداخت كه مو خجالت ميكيشم بگم ولي خيلي ناجور بود. علي كه داشت ديونه مرفت. يكهو دره وا كرد پريد يقه يرگه ره گيريفت و مخواست همونجه خفش كنه. بعد مو پريدم رو علي كه تو ولش كن اي ماشين مو بوده و خودم بايد بهشا حالي كنم كه با كي طرفن و ما غيرت دريم و مسافر هم مثل ناموس مايه و از حرفا. پنجه بوكس ره از جيبم درآوردم و دو تا زدم تو جفت بازوهاش و بعدم يك لقت تو اونجش كه ديگه هيچ غلطي نتنه بكنه و بعدش هم زنجيرمه درآوردم پيچيدم دور گردنش و به علي يم گفتم بلندش كنه و بعد بردمش پلوي دخترا و زنجير ره كشيدم كه يك كم سرخ رفت و بعد بهش گفتم از خانوما معذرت خواهي كن و بوگو ... خوردم. اويم همچي ترسيده بود و همچي زده بودمش كه سريع گفت و مويم كه ولش كردم هم عينهو چغك پريد و فرار كرد. بعد مويم كه سرمه بلند كردم و به يكيشان گفتم كه آبجي اينجه امنيت ندره مو خودم بايد برسنمتا تا هر جا كه ميخين برن. اويم گفت كه نه لازم نيست و ممنون و نه ما خودما مرم و تا همنجش هم خيلي زحمتتا دادم و ديگه خودما مرم و از حرفا كه مو گفتم نه آبجي مو تا خودم شما ره نرسنم دلم آروم نميگيره. بعدشم گفتم علي مواظبشا باش تا مو برم بليط بگيرم كه باز او يكي كه خوش بر و رو تر بود گفت نه ما كارت درم و بليط نمخه. مويم با خودم گفتم چي بيتر كه مجانيم مرم و با هم راه افتادم رفتم تو فقط مو از قبلش به علي گفتم او از جلو را بره و مو از عقب كه اگر كسي هم خواست نطق بيكيشه و چپ نگا كنه همونجه نفسشه ببرم و بعدشم به اي دليل گفتم علي از جلو را بره كه مدنستم جنبشه ندره و ممكنه كار دستما بده.

تو كه رفتم از همو اول گفتن برم پلو او وگلاب نويسا و ما هم رفتم و كفما بريد كه اينا چوجور دعا نويساين كه اقدر سوسولن و ايجور لباس پوشيدن و اقدرم ترگل ورگلن. اتاقشانم همه ره كيسه گوني كيشيده بودن و اقدر بد جور درست كرده بودن كه حالما بهم خورد. فقط دمشا گرم كه يكيشان بود كه سيا بود و ريشو و يك كم از خودما بود و پش مويي و تشكيلاتي و رفت آهنگ داش جواد ره گذاشت و حيف كه نمشد وگرنه ته استكان رم زده بودم و همچي دلم مخواست برم وسط سير بندري برقصم و اگرم مشد يك تيمپو هم مدادن كه دو دستي مزدم. علي هم كه باهامان بود و ديگه بساطما جور جور بود ولي حيف كه مترسيدم اگه اي كار ره بكنم گير بدن. يكيشان هم بود كه كربات زده بود و قيافش بر عكس دماغش به مهندسا مماند و يكي ديگه هم يك پسره خوردويي بود كه عينك زده بود و يك آن به يكي از اي دخترا چپ نگا كرد كه باز مخواستم همونجه برم حسابشه بذرم كف دستش كه با خودم گفتم ولش كن بچه كه زدن ندره. مخلص كلوم ايكه بردمشان دم اتاق و گفتن ما مخيم برم و حسابتانه بگن بدم كه برن. مويم گفتم قابل ندره و خيلي اصرار كردن و بعدم هزار چوق پيادشا كردم و با علي راه افتادم برم كه علي گفت حالا كه تا اينجه آمدم بذار بساط چهارشنبه سوري ره از الان ريديف كنم و بيا از اي كاغذا كه مدن جمع كنم و رفتم هر جا كاغذ مدادن از هر كودو چهار تا گرفتم و موقعي كه مخواستم برم بيرون همي هوا كاغذ جمع رفته بود. بعدم كه آمديم بيرون ديدم علي ميخ رفته به يك سمند و مگه بيا اي كاغذا ره بذار صندوق عقب كه مو كار درم. مويم تا رفتم اونا ره بذرم و برگردم ديدم علي چسبيده عقب يك سمند و دره آرمشه مكنه و دمش هم گرم كه اقدر سريع و بي سر صدا كند كه مو هموجو مونده بودم كه اين بدون چاقو و فقط با يكي كيلي چوجوري به اي سرعت كند اوره. بعدشم به مو گفت داش ممد برو كه اينجه بهشت مويه و نگا چقدر قالپاق و چقدر سمند و چي كاسبي بوده بره ما اينجه و ما نمدنستم. فقط شب بيا دنبالم كه اينا ره بذرم صندوق عقب كه ببرم. ايم عسك داش علي كه خودويي كارش درسته.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:0  توسط سعید عشقی  | 

 

عشق ممد تاكسي:


يك چند وقتيه كه يك جورايي رفتم فك كنم عاشق رفتم. اي دل صاب مرده آخرش هم كار دسما داد. اي تف به اي زندگي. خب مو درد دلم ره به كي بگم. اصلا كي گفته مو نمتنم عاشق برم؟ مگه مو چيم از اي بچه سوسولا كمتره كه نتنم عاشق برم. حالا نمدنم چيكار كنم. اصلا از هفته قبل كه فهميدم اي سيتا تمام مال و منالش ره او عموي بي پدرش بالا كيشيده دلم بره اي دختر كباب رفته كه اي دختر كه اوهمه پول و مايه ره از دست داده چيجوري فقط به فكر ايه كه مادرش ره از خانه انداختن بيرون. مو هر جور بشه نمذرم اي فرهاد و فرزاد سوسول اي دختر به اي خوبي و پاكي ره از چنگم در بيرن. مخصوصا كه الان او زينيكه سيمي بود چي بود اويم فهميده اي پول ندره مترسم باهاش بد برخورد كنن دلش بيشكينه. تمام ديشب ره با عالي قالپاق و مسعود قرقي و صادق نشستم 5 بط عرق ره تموم كردم. اونا همش مزدن و مرقصيدن ولي مو تو همو حال خوش مستي هم ناراحت بودم. مو كه اصلا تيمپو زدنم نميامد بره همي به علي گفتم نوار داش جواد ره گذاشت. ولي مدنم كه اويم هم اي پش موهاي ماره بيبينه يك دل نه صد دل عاشقم مره. تعريف از خود نبشه ولي مو هر جا كه مرم مخصوصا طرفاي سجاد و اوجور جاها دخترا هموجور ميخ بهم نگا مكنن كه انگار وي جي ره ديدن. البت يك دفعه يكي از اي بچه سوسلا با تمسخر بهم گفت از كجا خيريدي اي پش موهاته. مويم همونجه همچي زدمش كه فكر كنم ديگه داشت ممرد. حالا مو روم نمره به ننم بگم عاشق رفتم. مدنين يك جورايي بره ما افت دره اي كارا. بره همي مخوام از اي پري جاپوني بخوام برام بره صحبت كنه. چون اي كه خودم برم و اي سوسول بازيا تو مرام ما نيست. اگر نظرش مثبت بود بعد به ننم هم مگم بره خواستگاري و ديگه تموم. فقط ممانه لهجش كه اورم مگم عفت باهاش تمرين كنه كه كامل ياد بگيره. اوناش ديگه كار پري جاپوني نيست بره كه مدنين لهجش شبيه اي تربتيايه. تربت رم كه مدنين. تربتي لا امتي. يك دانه از او عسكامم كه پيرن گل بهي پوشيدم و كنار ماشين واستادم هم مدم به پري تا نشونش بده. پش موهام هم كامل تو عكس معلومه. فك كنم همي عسك ره كه بيبينه ديگه تومومه.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:59  توسط سعید عشقی  | 

در ای قسمت مخوام درباره عشق جفاتها بگم که ماجرای عاشق شدنشان سر به فلک مزنه

مانند نمونه

ازدواج ممد تاكسي و سيتا ( قسمت اول )

يره عمريني كه باورم نمره. از اوروز هي هموجور درم مزنم تو سر و صورتم كه يگ وقت همه اي اتفاقا خواب نبشه. درم از خوشحالي ديونه مرم. شما كه نمدنين چيكار رفته. ولي منتظرتا نمذرم و بهتا مگم. همه چي توموم رفت. بالاخره جواب بله ره از سيتا گيريفتم. اما اگه بپرسين كه چوجوري جواب گيريفتي كلي داستان دره.

هفته قبل ديگه دلم ره به دريا زدم و گفتم هر جور رفته بايد سيتا ره پيدا كنم و لااقل حرف دلم ره بهش بگم. اي بود كه راه افتادم رفتم تيرون. مدنستم كه بايد از راهش وارد برم. بره همي يگ راست رفتم صدا سيمان. اول كه نمذشتن برم تو. اما وختي دستمه كردم تو جيبم و پنجه بوكس ره در آوردم و نشون شا ددم فهميدن كه مو بايد برم تو. بعدم يگ راست رفتم دفتر رئيسشا و گفتم برار نمخوام خونريزي و اي چيزا پيش بيه. مو نوكرتم. اما اگه بخي با ما راه نيي ديگه مجبور مرم تيزي در بيرم و گردنته گوش تا گوش ببرم. اويم كه هول كرده بود گفت كه نه مو باهت همكاري مكنم. مويم گفتم دداش مو هيچي نمخوام. فقط آردس همي داييه رامين ره مخوام ( مدنستم كه اول بايد رسم و رسوم طي بره و با يكي از نزديكاشا صحبت كنم ). اويم اول گفت كه نه و بره ما مسئوليت دره اما بعد كه چاقوي ضامن دارم ره از او يكي جيبم بيرون آوردم و نشونش دادم فهميد كه همچي خيلي هم مسئوليت ندره. دستور داد آردس ره بهم بدن. مويم گيريفتم و راه افتادم در خانشا. سر رايم رفتم كلي گل قشنگ از تو پارك كندم و يگ روزنامه هم پيچيدم جاي دستش و يك پلاستيك فريزر هم روش كشيدم و شد هم عينهو اي دسته گلاي سوسولي كه اي پولدارا مبرن خواستگاري. خلاصه سرتانه درد ندم. رفتم خانه دايي و نشستم به صحبت كردن با داييه. از اونجي كه مدنستم اي بابا استاد دانشگايه و اهل منطق و اي حرفايه مويم گفتم با زبون منطق باهش صحبت كنم. رك و پوس كنده تمام حرفامه بهش زدم. گفتم كه مو از بچگي خودم خرج خانه ره مدادم و مردسه ره ول كردم رفتم دنبال كار كه مادرم نره خانه مردم كهنه بچشانه بوشوره. از اي آدماي بي عرضه و بي غيرت نيستم كه اليكي ول بگردن و مفت بخورن. گفتم كه مو از اي جوونا نيستم كه هر دم عاشق يكي برن مثل همي رامين. مو اگه آمدم خواستگاري سيتا فقط بخاطر اييه كه مدنم رامين لياقت سيتا ره ندره و ممكنه بعدا ولش كنه بره سراغ يكي ديگه. بعد او شروع كرد به صحبت كردن. اول گفت خانه دري؟ گفتم. خانه از خودم كه نه. اما پش موهامه نگا. بعد گفت ماشين مدل بالا چي؟ گفتم يك تاكسي هست كه باهش كار مكنم. مدل بالا نيست اما پش موهام قشنگه. گفت پول چقدر دري؟ گفتم پول خيلي ندرم اما عوضش اي پش موهاره درم كه تو تمام پنش تن و التيمور و تمام محله هاي صفا حاضرن ميلون ميلون بابتش پول بدن تا مو كوتاشا كنم. اصلا اي پش موهاي مو تو مشد اسميه. بره همي مخن مو كوتاشا كنم. چون چشم ديدنشه ندرن. پارسال از بچه هاي قله ساختمون آمده بودن كه مثلا يك پولي بدن تا مو كوتاشا كنم. براشا افت داشت كه بچه هاي اي ور مشد همچي پش موهايي دشته بشن. مويم گفتم دداش اينا فروشي نيست. اي چيزا ره نمشه با پول خيريد. مو به آبروي محلمان خيانت نمكنم

بعد داييه گفت مهريه و اي حرفا چي متني بدي؟ گفتم به والله همي پش موهامه مهرش مكنم. خلاصه گفت مو باهش صحبت مكنم و خبرشه بهت مدم. مويم قبول كردم و فرداش زنگ زد كه سيتا مخه بيبينت.

پايان قسمت اول.

ازدواج ممد تاكسي و سيتا ( قسمت دوم و آخر )

خلاصه سرتانه درد ندم. فرداش تو يك پارك قرار گذاشتم و مويم چند دقه قبل از قرار رفتم تو پارك و رفتم به ياد كوسينگي رفتم رو پشتي يكي از اي نيمكتا نشستم و پاهام رم گذاشتم رو خود نيمكت. باد ديوانه ميامد و افتاده بود تو پش موهام و خيلي صحنه ره شاعرانه كرده بود. كاملا احساس مكردم كه هر كي رد مره محو تماشاي پش موهام مره. هموجور كه نشسته بودم يگ دفعه ديدم از دور سيتا دره ميه. اصلا باورم نمرفت. عينهو خواب بود. خلاصه سيتا داشت ميامد كه مو رفتم جلو و خودمه معرفي كردم. ولي نمدنم چيكار رفت كه هم مو ره ديد جيغ زد و غش كرد. داشتم ديونه مرفتم. گفتم سيتا جانم از دست رفت كه رفت. خلاصه پريدم از تو حوض كنار يك مشت آب آوردم زدم تو صورتش كه بهوش آمد اما باز تا مو ره ديد غش كرد. نوشون به همو نوشون كه هفت دفعه هي او غش مكرد و مو آب مياوردم مزدم تو صورتش. تا ايكه تو بار هشتم ديگه از هوش نرفت. فقط ضعف كرد. بعد كه حالش بهتر رفت گفت: ممد آقا چه پش موهايي. من هميشه از وي جي خوشم ميومد بخاطر پش موهاش. عاشقش بودم بخاطر پش موهاش. اما اون اصلا در مقابل عظمت و جاه و جلال پش موهاي شما هيچ حرفي واسه گفتن نداره. من حاضرم با شما ازدواج كنم. اما رامينو چكار كنم؟

نمدنم ولي اصلا باورم نمرفت كه به همي راحتي بله ره گرفتم. مويم بهش گفتم كه تو فرار كن. اويم قبول كرد و قرار شد به داييه بگه ريديفش كنه و الكي قضيه نذر ره پيش بيكيشه. او بچگه هم الكي راه افتاد رفت هند. غافل از اي كه او جايي كه سيتا گفته دستت به مو نمرسه التيمور مشده نه تيرون و هند. مويم با سيتا جانم راه افتادم آمدم مشد. الانم مشدم و درم برنامه عروسي ره ريديف مكنم. گفتم چهار بشكه از بهترين عرقاي درگز ره برفستن.

يك چيزم بگم فكتا بيفته. مو از اي قضيه از خود عروسيم خوشحال ترم. مدنين چيكار رفت؟ مو به عشق واقعيم رسيدم. اي داييه گفت مو با داش جواد يساري رفيقم و متنم بگم بيه عروسيتان. قرار شده داش جواد بيه تو عروسيمان بخنه. ديگه چي مخوام از اي زندگي؟ داش جواد تو عروسي مو؟ نه نمتنم باور كنم. يعني اينا خواب نيست؟

مخيم با شكوه ترين عروسي ره بيگيرم. هفت شب و هفت روز عرق بخورم و داش جواد هم بخانه و بندري برقصم.

حالا اگر شد قضيه برنامه هاي عروسي رم براتان منوسم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:58  توسط سعید عشقی  | 

در ای قسمت مخام آموزش لات شدن ره بهتان یاد بدم 

چگونه لات بشم.

ابتدا باید یه مقدار تغییرات در خدتان بوجود بیارن:

حالت سر:قسمت وسط از پشت سر باید کچل باشد

۱.موها از بالا وپایین بلند بشه

۲.یکی از تارها به صورت دلبری آویزون بشه

۳.اگر مخن خوب واستن از آب دهان استفاده کنن

۴.اگر فک شما بزرگ،دراز،پهن و .... غیره باشد بیتره

۴.تنها نشان مردانگیتان سیبیل شماست.پس خیلی مواظبش باشن

۵.برای مدل مو به آرایشگاه رضا سبیل مراجعه کنید

مانند نمونه:

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:56  توسط سعید عشقی  | 

طریقه نشستن جفاتها

۱.انداختن هر گونه طیلا به شکل ایفراطی ایلزامیه

۲.کمر صاف بشه کمی قوس مدن به جلو

۳.نشستن بر لب جدول ضروریه ممکنه در ابتدا سخت بشه.اما پس از تمرینات مداوم راحت مشن

۴.پیرن هر چی دکمه کمتر دیشته بشه بیتره

مانند نمونه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:55  توسط سعید عشقی  | 

در ای قسمت مخام از خانندیگی جفاتها بیراتان بگم

ایم مدل:

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:55  توسط سعید عشقی  | 

رانندگی جفاتها

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:54  توسط سعید عشقی  | 

لوازمی که یک جفات باید دیشته بیشه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:52  توسط سعید عشقی  | 

گفت و گوی دو جفات با هم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:51  توسط سعید عشقی  | 

هنر های یک جفات

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:49  توسط سعید عشقی  | 

شکوه

هیچی تو دنیا پیدا نمره که شوکوه یک 48 گوجیگی ره دشته بشه.

سعید عشقی.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:48  توسط سعید عشقی  | 

غیرت هاشم دایناسور!!!

پیریروز دلم بره هاشم دایناسور خیلی تنگ رفته بود، گفتم برم در خانشان با هم بکنزم برم یگ دوری بزنم. بره همی ماشینه گذاشتم دم خانه و گفتم بهتره با موتور هاشم برم. خیلی وخت بود که پش موهامه هوا خوری نبرده بودم. خلاصه رفتم در خانه هاشم و با هم راه افتادم برم طرفای طرقبه. اونجه یگ آبمیوه فروشیه دیونه ای دره که با مو ریفیقه و هر دفعه مرم اونجه از ما پول نمیگیره. هموجو که تو بلوار ویکیل آباد داشتم مرفتم دیدم از عقب یگ پجو 206 دره میه. گفتم هاشم راه به ای یرگه نده یگ کم حال کنم. هاشمم کیشید سمت چپ و پجو هم هموجو هی چراغ مداد. خلاصه هموطور یک کم حال کردم و بعد هاشم گفت داش ممد فک کنم حالیش رفته با کی طرفه. بسشه؟ مویم گفتم: ها قنار جان. به اندازه کافی به گ... رفت. بکیش کنار را بده بهش. هاشمم کیشید کنار و پجو آمد رد بره که هموجو که داشت رد مرفت شیشه شه داد پایینو گفت: هو اوشکول خواهرتو ... . هاشمه میگی یگ دفه دیونه رفت. گفتم: داش هاشم مویو تو که خواهر ندرم بیخیالش برو. هاشم گفت: مو خواهر ندرم؟ کی گفته؟ مویه پدسگ خواهر ندرم؟ خدا بیامرزش. اتفاقا مو رو او بیشتر تعصب درم. بعدم یکدفعه گازره گیریفت و گفت الان میگیرمش بهش حالی کنم. گفتم: هاشم جان مو که از بچگی تو ره مشنسم تو هیچ وخت خواهر ندشتی که. ننتم که هنوز بچه بودی خدابیامرز رفت. گفت: تو فک کردی بیری چی ننم مرد؟ بره که سر زای خواهرم از دنیا رفت. گفتم پس خواهرت کو؟ گفت: خوب مادرم که سر زا رفت خواهرمم همو موقع زا مرد. بره همی مو نمذرم روح او مرحوم فک کنه برارش بی غیرت بوده. خلاصه ای ره گفت و رفت چفت پجو و به مو گفت ممد گفتم 3 فرمونه ره بگیر. بعدم گفت 1... 2 ... 3 و یکدفگی موتوره ول کرد و از هم شیشه پجو پیرید تو ماشین و مویم سریع فرمونه گیریفتم و طیبیعیش کردم. هاشم همچی که پیرید تو چنگ زد تو موهای سوسولیه بچگه و سرشه همچی محکم به شیشه او ور کوبید که شیشه شگست و تیریش تیریش رفت. بچگه هم فک کنم بیهوش رفته بود از ترس. شایدم چون سرش ضربه خورده بود بیهوش رفته بود. هاشم با یگ دست فرمونه گیریفته بود وبا دست دیگش در طرف رارنده ره وا کرد و موخاست بچگه ره پرت کنه پایین که یک دفعه بهوش آمد و هاشمه یک کم کیشید و خودشم کیشید تو و دره بست. همی که دره بست پش موهای هاشم لای در گیر کرد. هاشم از درد به خودش پیچید و یگ دادی زد که نیزدیک بود مو و موتوره پرت کنه او ور. هاشم سریع دره وا کرد و پش موهاشه از لای در آزاد کرد و یگ مشت زد تو کله بچگه که باز طرف بیهوش رفت. داشتم نزدیک پل پرتویی مرفتم. گفتم هاشم الان تصادف مکنین. ول کن بیا ایور. هاشمم تا دید یرگه بیهوشه جلدی از پنجره ایور آمد و خودشه به موتور رسوند و سوار رفت. بچکه هم که بیهوش بود با هم ماشیناش از پل پرت رفتن پایین و بعدم منفجر رفتن. هاشم گفت حقش بود. خوارجان غیرت برارته دیدی؟ بعدم به مو گفت: فک کنم روح خدابیامرزش الان شاد رفت. بعدم با هم رفتم همو آبمیوه فروشی و جاتان خالی چی حالی داد.

سعید عشقی.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:47  توسط سعید عشقی  | 

فرار از خدمت یک جفات...

سلام به همه برو بچ باحال و عشقی محله جواد بازار و همه جوادای قهرمان هرجای دنیا که باشن.مو یک دو سه روزی مره که از خدمت فرار کردم. نه که کم بیارم نه، سختیای اونجه بره مو پشم بود،ولی دلام بره ای سعید عشقی و حسام ساقی و ای مصطفی اسکلت نمک به حروم تنگ رفته بود. بد جوری نگران بچه محلمان رفته بودم. مترسیدم سوسولا کار خودشانه بکنن و ای بچه محلمان که آرزو داشتم یک روز جا پای جواد یسار و عباس قادر بذرن ، اغفال کنن. یک چیز دیگه هم که بود ای بود که خدمت مو ترون بود. ترونی که آخر سوسول بازی و عناده. اونجه خیلی فشارای روانی به مو میامد. مثل جهندم بود. دیگه طاقت نیاوردم و فرار کردم. وختی آمدم اینجه چیزی دیدم که باورم نمرفت. یعنی حاضر بودم بیمیرم ولی همچی روزی ره نبینم. که فکراش مکرد که یک روزی مصطفی اسکلت سوسول بره؟ مصطفی اسکلتی که دیونه ی کبری دخترحسام ساقی بود بره با زیگور دختر دکتر که از خانواده ی بی اصل و نصبیه زید بره؟ که باور مکنه مصطفی اسکلت پشت مویاش بزنه و مویاشه رپیگینی کنه؟ که باور مکنه او به جای آب قن به مویاش جل بزنه؟ که باور مکنه او به جای زابل بکنه بره ترون؟ کی باور مکنه او سی جیشه برفوشه و با پولاش بره کامپویوتر بخره؟ که باوراش مره اسکلت بره اکس بزنه تا یه شبه مس متادای عملی بره؟ دیگه نمتنم حرف بزنم...مصطفی اگه گیرت بیارم اونقد مزنمت تا خون پس بزنی. یا دست از سوسولی ور مداری یا با طناب مبندم به موتور و دور شهر میکیشمت رو زیمین تا تجربه بره بقیه که نامردی نکنن...
***علی قالپاق***

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:46  توسط سعید عشقی  | 

ای زندگی کیثیف ...

هی روزگار کیثیف، هی روزگار بی معرفت. ای که دیدن چن وختیه کم اینجه براتا منویسم بره ایه که خدا ویکیل هیچ دل ودماغی بره هیچ کدوم مان نمونده. همشم بره ایه که علی قالپاق و امیر تخماتیک رفتن سربازی. از روزی که رفتن اصلا همچی دلام گیریفته که هر کار مکنم بازم دل و دماغ هیش کاری ندرم. مرم مسافر کشی همش یادم میه با همی ماشین با علی قالپاق و امیر از همینجه هر روز رد مرفتم و چشمام پر اشگ مره. سیگار ره با سیگار روشن مکنم. باز میام خانه هنوز بوی جورابای علی قالپاق تو خانمان هست و باز یادم میفته و حالم گیریفته مره. مرم سر یخچال چشمام به چار لیتری میفته و یاد خاطرات عرق خوریمان میفتم و باز حالم گیریفته مره. میام میشینم جلوی تلویزیون چشمم میفته به پش موهای علی قالپاق که روز آخری که کل کرده بود گذاشتش تو الکل و یادگاری داد به مو و مویم شیششه گذاشتم رو تلویزیون و باز اشگ تو چشمام جمع مره. شما که نمدنین ای پش مو ها چقدر ارزش درن. همه جوادا آرزوشانه یگ هم چی پش موهایی بره چند لحظه هم که رفته رو کله شان بشه. هر چی بشه ای پش موها افتخار محلمان بود. روزی که علی پش موهاشه زد تمام محل گریه مکردن. تا یگ هفته یک سکوتی محل ره گیریفته بود که دل آدم مترکید. همه یاد او روز که میافتادن بغض گلوهاشانه میگیریفت. هی روزگار کیثیف. یادم از امیر تخماتیک میامد که همی یگ ماه پیش که رفته بودم عروسی عباس خر کله چیجوری بندری مرقصید. شماها ممکنه حرفای مو ره نفهمن اما جوادای اصیل همه مدنن که تمام زندگیه یک جواد رفیقاشن. زندگی که رفیق توش نباشه به یک ته استکانم نمیرزه. مو سربازی رفتم. اما تصمیم گیریفتم اگه بشه برم خواهش کنم بذرن دوباره برم سربازی و باز بتنم هر روز با هم باشم.

          ممد تاکسی.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:45  توسط سعید عشقی  | 

عضو جديد جواد ها........

سلام مو رو نمي شنسين؟ خوب مو يونس ساقيم.....نمدونن چه قدر ذوق كردم وقتي اين ویبلاگو ديدم.خدايي دمتان گرم خيلي با حالن.امروز مخام قضيه دعوام با او يارو براتان بگم..

يارو داشت با زيدش از روبه رو ميومد.خدايي خيلي هيكل بود.مو بودم حسام ساقی و علی فندق

يارو كه ميومد نمدونم چي شد اي علي فندق زد به سرش ...زل زد به زيدش.همو جور داشت نگاش مكرد.طرفم بهش بر خورد.خوب زيدش بود.نمخواست كسي نگاش كنه.اين عليم همين طور رفته بود تو نخ زيده.يارو وایساد گفت"چيه داداش كاري داري" علي فندقم گفت ها كار درم به تو چه؟!!! يارو هم دو سوت گذاشت تو گوش علي..ما رو مگي بهمان بر خورد علي رفيقمان بود.خيلي نا مردي بود واي مستادم نگا مكردم رفتم جلو گفتم" دستت و كوتا كن یره ..عمرا زرتته مي كشم پايين 3 سوت" هنوز همشه نگفته بودم كه نمدونم چرا يهو زير چشمم سوخت.كف گرگي زده بود نامرد...ديدم اي حسام ساقی فرار كرد

ولي خدايي بره مو اف داشت فرار مكردم..همونجه وايسادم كل كل با يارو..اگه پاي علي فندق بود عمرا 10  تا كف گرگي ديگه هم مخوردم..ملالي نبود جون داداش

همو جا بود كه ديدم اي ول حسام ساقی دره از ته كوچه ميه با سي نفر آدم دنبالش..دمش گرم خودايي..رفته بود همه بچه محلا رو آورده بود... مهدی سوسکه هم توشون بود.. مهدی سوسکه هميشه دسبند همراش بود.سه سوت كشيدش بيرون زد به دست يارو..جون شما يارو به چس چس افتاده بود..هي معذرت مخواست.مو هم به علي گغتم علي گنا داره..ولش كن بذار بره ..يه گهي خورد.علي هم مرام گذاشت ياروره ول كرد .تو اي مدتم بروبچز يه حالي به زيده دادن و ولش كردن

حال مي كني مرامو !!!داداش ما جوادا اينجوريم..عشق كن

راستي نگفتم چرا به مو مگن يونس ساقي..جونم براتان بگه مو يه چند وقت بيكار بودم واسه همين زدم تو خط اي كه برم اونور آب كار كنم جاتان خالي مرم دوبي و جنس قاچاق مكنم خلاصه مو هر وقت بر مگردم واسه بر وبچز عرق خارجكي ميارم اينایم كلي حال مكنن ولي مخام ايدفعه واسشان كافشن چرمم بيارم از اي كمر باريكا كه اگه با يه پيرهن قرمز بپوشن ديگه همره ديونه مكنه مخصوصا اي بچه فو فو لارو

يكي از آرزوهام ايه كه تيريپ پش مو برو بچو تو اي كافشنا بیبينم....

يه آرزو دگه هم دارم كه روم نمشه بگم ولي همين قدر بدنن كه مو عاشق عفت دربدر شدم.............................بسوزه پدر عاشقي.............عفت كجايي

خراب همتانم به مولا

 

   يونس ساقي  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:44  توسط سعید عشقی  | 

 

بيوگرافيت!!!

سام عليك،چون من تازه كارم مي خام واستون خودمو معرفي بكنم،اسمه من يه زموني ممدسگ دست بود.يه پيكان 42 داشتم تو خط چارمردون كار ميكردم،از خوروس خون تا بوق سگ،با همه رقم ادموم سر و كله مي زدم،دنبال يه لقمه نون حلال بودم،دنبال همه رقم كاري هم بودم جز ماله مردم خوري،اهل عرق،ورق،قمار،دود همه چي بوديم ولي به ناموسه مردم چپ نگا نمي كردم.تا وقتي كه اي روزگار سگ صفت اونقدر بم فشار اورد كه ديگه مجبور شدم كه به قالپاقاي مردم چپ نيگا كنم ولي هنوزم اگه حوري هم سوار ماشينم شه چش تو صورتش نمي ندازم

عشق من هم كه ميدونين چيه جواديساري!!سلطان قلبها!!!اصلا وقتي گوش مي كنم مي گي مسه يه كلاغ داري تو اسمونا پرواز مي كني!!!عزت زياد

 ممد قالپاق

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:42  توسط سعید عشقی  | 

سلام ای کیلیپه فلش ره گذاشتم بریه بروبچس با مرام ماله ای یارو معینه برن حالشه ببرن

http://www.hekmat.net/music/flash/moein_gozashteh.htm

ای کیلیپ ماله عاشق شدن جفاتایه

http://naini.com/clips/sakine.html

ایم ماله سرگرمیه جفاتایه برن صفا کنن

http://www.koreus.com/files/200408/super_doodie.html

http://sugarqube.com/Ecards/CardView.cfm?CardID=956&L1=8&L2=0&L3=0&Page

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:42  توسط سعید عشقی  | 

ایم یکی از جفاتای ورزیشکار خدایی بیدنش ماره گیریفت

                                                                 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:41  توسط سعید عشقی  | 

ایرم بریه خیندش گذاشتم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:39  توسط سعید عشقی  | 

انا لله و انا اليه راجعون

هاشم دايناسور اعدام رفت!

امروز بدرقم از دست ای اوس كريم شاكيم.آخه اییم شد زينديگی؟ راستياتش هاشم چن وقت پيشا موقع تكچرخ زدن حواسش پرت مره و مزنه به يه پيرمرده ... كلی ديه واسش مبندن و ای بنده خدايم واس جور كردن خرج بيمارستان مزنه تو خط ماری جوانان. اييم بهتا بگم كه ماری جوانان يه چيزيه تو مايه های پيكان جوانان خودما كه ممد تاكسی بدرقم باهاش حال مكنه. بچه سوسولام با ماری جوانان خيلی حال مکننن، مگن از عرقم بيشتر حال مده ... خلاصه ايكه هاشم مواد ره موقع گرفتن مخوره كه نتانن پيداش كنن و بعدشم سيرابی شيردون مزنه تو رگ و سوار اتوبوس مرِه .. ولی از بد شامسی تو ترمينال بهش شك مكنن و ميبرنش بازداشتگا ... او بنده خدايم دل پيچه ميگره و لو مره ... بعدشم دادگاه واسش اعدام مبره ... جون شما همه كاری كردم بلكه بتنم نجاتش بدم نشد که نشد ... روز اعدامم هرچی ای علی قالپاق با پلخمون زد كه طناب دارش پاره بره نشد ... مجيد استندبايم نتنست با تفنگ باديش كاری بكنه و چيزی كه نبایس مشد شد... حالا ديگه همه بر و بچ رفتن تو خودشا.همه تريپ مشكی مزنن.ممد تاكسی سه روزه كه ماشينشه نشسته و علی از غم او دره معتاد مره. از الان تا اطلاع ثانوی تكرچرخ زدن ممنوع ریفته.ديگه شرايط روحيم اجزه نمده كه بیشتر از ای حرف بزنم. زت زيات.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:38  توسط سعید عشقی  | 

ای داستانه حتما بخانن چون واقعیه و خیلی باحاله

گردش جفاتها در کوسنگی به طور دسته جمعی

سلام امروز مخام براتان از گردش جفاتا بگم

یه روز تعطیل تو خانه نشسته بودم تو حاله خودم بودم داشتم باشعر لب تشنه جفات(جواد یساری)حال مکردم که دیدم زنگ درمانه زدن.رفتم دیدم مهدی دربدر اسمی کوچهمان با شلوار کردی آمده در خانه.گفتم چیه یره!چکار دری؟گفت:امروز تیصمیم گیریفتم با برو بچ برم پاتوق همیشگی(کوسنگی)گفتم کیا هستن گفت:حسام ساقی،علی فندق،با مصطفی اسکلت. گفت:علی فندق پیکان گوجه ای مجید اگزوز ره گیریفته مخم با او برم،پایه ای؟گفتم ها داداش برم از تو خانه نشستن که بیتره!مو میمیرم بریه پیکان گوجه ای داشتم مرفتم تا رسیدم شهدا پیش بچه ها،تا آمدم سوار ماشین برم دیدم ای صغرا کماندو مث ای آرتیستای فیلما جلومان سبز رفت،ماره میگی گفتم جان چه شبی بشه امشب.آمد جلوی ماشین یه پیف پافی زده بود به خودش که ما هممان گیج رفتم.گفت:درن کجا مرن مو گفتم درم مرم کوسنگی تویم هستی.گفت ها هستم اول بگن بساطتان جوره یا نه؟حسام ساقی هم گفت:ها بساطمان تیکمیله تیکمیله! گفت:بزن برم،ماره میگی تو کونمان عروسی رفت.نشوندمش بیغل خودم،گفتم علی فندق نواره روشن کن که وقتشه اویم روشن کرد الحق که چیم بود داشت شعره محراب(جواد یساری) ره مخاند.ریسیدم اونجه دیدم ای یره جای پارک نیست اینجه.از ماشین پیاده شدم داشتم دنبال جا پارک مگشتم که دیدم مصطفی اسکلت دره به یه ماشین ور مره،فک کنم ماشینه از ای کلاس بالاها بود. گفتم یره دری چکار مکنی!گفت:درم درشه وا مکنم خلاصش کنم هلش بدم بره جلو تا ماشین خودمانه پارک کنم.گفتم دمت گرم با ای فکرت.ماشینه هل دادم جلو خورد تو کون او ماشین دیگه و ماشین خودمانه پارک کردم.رفتم تو گفتم عجب هوایی حال مده برم چن تا چایی زعفرونی بخورم،رفتم تو کافه سنتی و به یارو گفتم:داداش چن تا چایی زعفرونی بیار بزنم تنگش، یارویم رفت آورد فک کنم یارو از ای جفاتا بود چون ماره خیلی تحویل گیریفت.بعد مو گفتم الان وقته چیه؟صغرا کماندو که مو خیلی خاطرشه مخام گفت:وقته قیلیون میوه ایه،بقیه گفتن ایول.رفتم قیلیون بگیرم یارو جفاته نبود. یه بچه سوسول اونجه بود گفتم:ای قیلیون میوه ایا چنده؟یارو گفت: پونصد تمن،گفتم یره چی گرون خداییش دم قیلیونای مهدی سوسکه گرم خیلی گیراییشون بالا بود ولی چکار کنیم تو کف یه قیلیون میوه ای بودیم. رفتم به بچه ها گفتم:پولاتانه رو کنن کار درم،اونایم پولاره رو کردن غیر از صغرا کماندوی گوش گیر.گفتم تو برچی پول نمدی.گفت:ندرم گفتم پس تو چی دری؟بچه ها گفتن بیخیال برو قیلیون ره بیگیر بیار.پولاره شمردم دیدم چار صدو هفتادو پینج تومن بیشتر نمره.گفتم ای مصبتو شکر چکار کنم.صب کنن الان درستش مکنم رفتم پیشه یارو سوسوله گفتم داداش ما چار صدو هفتادو پینج تومن بیشتر ندرم میدی یا نه؟یارو هم در کمال ناباوری گفت:نه ماره میگی قاط زدم مخاستم همونجه فکشه بیارم پایین که صدای بلند مهدی دربدر اومد گفت: سعید عشقی اگه دلخوری پیش آمده بیام رفع دلخوری کنم،تا آمدم جوابشه بدم دیدم ای حسام ساقی دست کرد تو جیفش و یه بیلیط اتوبوس در آورد گفت:بیا داش سعید ای بیلیطه واحد ره بیگیر برو قیلیونه بیار که درم هلاک مرم مویم مث ای وحشیا خودمه انداختم بالاش و حسابی ماچ مالیش کردم بعد به علی فندق گفتم برو ای قیلیونه بیگیر بیار پینج تومنشم بیگیر بیار مو اگه برم کار دسته او سوسوله مدم علی فندق هم گفت مو نوکرتم داداش.رفت وقیلیونه آورد گذاشت جلوی مو تا چشمم به ای ذغالای رو قیلیون افتاد حالمه نفهمیدم مث ای دیوانه ها به قیلیون پک مزدم بعد دادم به صغرا کماندو و اویم یکم کیشید و داد به بقیه، تا تموم رفت مو گفتم  بچه ها برم او پشت که کسی ماره نیبینه برامان بد بره بعد به حسام ساقی گفتم برو همو چار لیتری ره بیار اویم رفت سریع آورد.همه ره خوردم تا تموم رفت مو که ای همه عرق سگی خورده بودم تا حالا همچی عرقی نیدیده بودم گفتم یره ایره از کجا آوردی گفت:خودم درست کردم گفتم دمت گرم حال دادی.به بچه ها گفتم بلند شن برم خانه داشتم مرفتم که دیدم هش نو تا از ای بچه سوسولا که دماغشانه میگیری خفه مرن درن به دو سه تا دختر گیر مدن.تا ای صحنه ره دیدم به غیرتم برخورد تا آمدم برم جلو دیدم مصطفی اسکلت رفت جلو چون زیاد خورده بود نمتنست جلوی خودشه نیگه دره گفتم الانه که کف گرگی بیه تو صورتش.همو جورم شد مصطفی اسکلت نقش زیمین ریفته بود.مو نمدنم تو ای گیر و دار علی فندق کجا ریفته بود!بعد دیدم مهدی در بدر و حسام ساقی مشتاشانه تو هوا گره کردن مگن نامردا چن نیفر به یه نیفر گفتم الانه که اونایم مث مصطفی اسکلت نقش زیمین برن چون اونایم زیاد خورده بودن.مو که طاقت نداشتم بیبینم چیشمامه بستم. یکبارگی یه مشت خورد تو پوزم چشمامه وا کردم دیدم ای مصطفی اسکلته دره مگه نامردا موره مزنن زدم تو گوشش زدم گفتم یره مویم سعید عشقی  ولی او حالیش نمرفت چون زیاد خورده بود.یکی نیست به اینا بگه شماها که جنبه ندرن برچی عرق مخورن.بگذرم تا رومه برگردوندم دیدم مهدی دربدر و حسام ساقی گیریفتن اوناره آش و لاش کردن ولی لامصبا دو تاشان در ریفتن مهدی دربدر هم رفت دنبال اونا.حسام هم دنبال مهدی دربدر رفت تا بیلایی سرش نیه.یکبارگی دیدم دخترا اومدن جلو و یه جوری صحبت کردن که مو هیچی حالیم نیرفت.گفتم صغراآآآ بیا بیبین اینا چی مگن،اویم تا رفت جلو دخترا گفتن ایش که مو فک کنم باهاش احوالپرسی کردن.داشت دیگه حوصلم سر مرفت،صغرا هموجور داشت فک مزد.تا آمدم برم جلو دیدم اومد،گفتم چی گفتن؟گفت:هیچی فقط گفتن ای پسره لاغره کی بود منظورشان حسام ساقی بود،بعد مو رفتم پیششان تا آمدم بگم کیه خود حسام آمد گفتم کو مهدی گفت الان میه تا چشمش به ای دخترا افتاد لباسشه کرد تو شیلوارش و مرتب ایستاد.دیدم دخترا درن با حسام مگن و مخندن،آمدم یه چند تا متلک مشتی بارشان کنم دیدم یه کاغذ گذاشتن کف دست حسام مویم دوزاریم افتاد،بریه همی بیخیال متلک رفتم.بعد یه چیزی از ای حسام دیدم که فکم افتاد مدنن چی بود؟نمگم تا حالتان گیریفته بره(نه شوخی کردم یکم جو عوض بره)دیدم حسام ساقی با اونا دست داد و با یکیشان روبوسی کرد.ماره میگی حال کردم با ای کارش گفتم الحق که بچه شهدایی.داشتم مرفتم که دیدم مهدی دربدر با علی فندق درن مین.به علی فندق گفتم یره تو کدوم گوری بودی؟گفت زیاد خورده بودم حالم بد رفت گیریفتم خابیدم گفتم تو که جینبه ندری غلط مکنی مخوری آمدم از در کوسنگی زدم بیرون و سوار ماشین شدم و ریفتم طرف خانه هامان.ای بود قضیه کوسنگی ریفتن ما.امیدوارم سرتانه درد نیاورده باشم.بعدا قیضیه جاغرق ریفتنمانم رم براتان مگم که او هم به نوبه خودش قیشنگه.نوکر همتان سعید عشقی.         ۱۰/۱۱/۱۳۸۴

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:37  توسط سعید عشقی  | 

یکی از رهبران جفاتیسم

استاد جواد یساری

از معروفترین و سر دمدار ترین جفاتای حال حاضر

مدیر شبکه جفات فاشن

اگه دقت كنيد ميبنيد كه ناهماهنگي در طرفين سبيل وجود داره كه

بر طبق آمار در حال حاضر آخرين مد در گروه جفاتيسم هست

                                             

                                      

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:36  توسط سعید عشقی  | 

در اعتراض به همایش چهره های ماندگار

خدايي توهينم از اي بزرگ تر مره؟ ما جوادا هممان درم ديونه مرم. تو فكرشه بكن همايش چهره هاي ماندگار برگزار بره و يک عالم دكتر مهندسم دعوت مكنن او وقت نه جواد آقاي يساري ره دعوت كردن و نه داش عباس قادري ره. اي يعني چي؟ هميشه خواست ما جوادا ره نيديد ميگيرن. ولي ما از همينجه اعلام مكنم كه يك تار موي فرفريه جواد يساري ره با صد تا دكتر مهندسم عوض نمكنم. در همي راستا اي بيانيه زير ره صادر مكنم:

سلام به دداشا و همشيرگان محترم.
ديونه همتانم هموجور. با توجه به برگزاري همايش چهره هاي ماندگار و اعتراضات گسترده جوادها در پي عدم دعوت از جواد يساري و عباس قادري و در راستاي مبارزه با حق كشي قشر زحمت كش جواد وبسايت جوادها اي همايش را به رسميت نمشنسه و اي همايش از نظر ما هيچگونه سنديتي ندره و ما تحريمش مكنم. از نظر ما چهره هاي ماندگار اينايين كه اي زير نوشتم:

جواد يساري سلطان بي چون و چراي موسيقي ايران به خاطر يك عمر تلاش در زيمينه كاراي فرهنگي و اعتلاي فرهنگ جوادي.
عباس قادري مرد شماره دو موسيقي ايران و جهان بعد از جواد يساري به خاطر ساخت آهنگ به ياد ماندنيه ده لو خوشگله.
تقي لانچيكو براي دريافت مدال طلاي المپيك جوادها در رشته كاتاي لانچيكو كلاس سي.
سعيد عرقي به خاطر تاسيس كارخانه عرق سازي درگز و ساخت مرغوبترين چارليترياي دنيا.
مراد پش مو به خاطر تاسيس اولين باشگاه پرورش پش مو و كشف استعدادهاي بسيار در اي زيمينه.
اصغر موتوري بره اي كه كارخانه توليد موتور سي جي ره راه انداخت و در اي زيمينه جوادا ره به خودكفايي رسوند.

ممد تاکسی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:35  توسط سعید عشقی  | 

جفاتها در جاغرق

جاتا خالي جمعه با بچه ها رفتم طرفاي جاغرق و او ورا چي حالي داد. يعني برنامشه خودم و مصطفی اسکلت ريديف كردم و باقي بچه ها هم كلي حال دادن. شب قبلش با بچه ها قرار گذاشتم و رفتم دنبالشا تا هم يك دوري با هم بزنيم و هم قرار فردا ره ريديف كنم. مو بودم و مصطفی اسکلت و علي فندق و حسام ساقی و مهدی دربدر و يك بچگه ديگه كه مو تا حا حالا نديده بودمش و از رفقاي مصطفی بود و قيافش هم عين شغال مماند و به اويم مگفتن حسن شغال. مويم ديگه حسابي مرام گذاشتم و كاسبي شب جمعمه ول كردم و گفتم يك شب هزار شب نمره. خلاصه سرتانه درد ندم. هر چي به علي فندق گفتم بابا فردا همه مان با همي ماشين بريم گفت الا و بلا كه مو بي موتورم هيچ جا نمرم. آخرشم قرار شد به حرف علي بكنم و مهدی دربدر هم موتورشه بيره و برم.فرداش هم صبح زود راه افتادم و رفتم. دمش گرم علي ديگه همه ره له مرام كرد و بره هر نفري يك بط عرق درگزي آورد كه خدايي يك ليوانش هم آدم ره ديونه مكرد. مو كه نمدنم راست مگفت يا نه ولي مگفت بابت همونا يك كيسه فندق دده كه بيشتر هم فندق خارجی بوده. خلاصه دمش گرم. مويم تيمپوم ره ورداشتم و حسام هم بره هر نفر يك كيلو تخمه جاپوني وردشته بود ومصطفی هم موبايل باباي يكي از رفيقاش ره قرض كرده بود كه اونجه اگه دختري چيزي ديد براش كلاس بذره. مهدی هم فقط پشت موهاشه آورده بود و او پسره حسن شغال هم كه هم هيچي نياورده بود. خلاصه رفتم اونجه و تو راهم چقدر خوش گذشت. چقدر تك چرخ زدم و چي كارايي كردم و چي بوقا زدم. اول كه گفتم برم صفا كنم بعد بره ناهار بريم يكي از اي رستورانا. رفتم بالا و رسيدم جايي كه ديگه هيچكش نبود و همونجه نشستم و عرقا ره زدم و خدايي چيم بود. بعد مو شروع كردم تيمپو زدن و آهنگ پارسال بهار داش عباس ره زدم و مصطفی اسکلت و علي فندق بلند شدن رقصيدن. علي فندق همچي مپريد هوا كه مو هموجو مونده بودم. بعدم حسام بلند شد و شروع كرد. اي حسام اصلا رقصش خوب نيست چي برسه به اي كه عرق درگز هم خورده بشه. مصطفی و او رفيقش و مويم مخواندم كه يك هو ديگه علي ديونه ديونه رفت و وسط او آهنگ شروع كرد بندري رقصيدن. ديگه اصلا آهنگ ره گوش نمداد چون اصلا با او آهنگ نمشد بندري رقصيد. چيكارم مكرد. همچي خودشه ملرزوند كه مو گفتم الان گوشتاي تنش كنده مره ميريزه. اي رفيق مصطفی هم كه مثل اي نديد بديدا هي بالا مياورد. فك كنم اولين بار بود عرق مخورد ولي كم هم نمياورد و مگفت عرق درگز به مو نمسازه. بعدم كه ديگه خودم يادم نيست ولي تيمپو ره گذاشتم و خودم هم رفتم هموجور بدون آهنگ با بچه ها رقصيدم. اقدر رقصيدم كه همه مان آخرش افتادم و همونجه خوابيدم. وقتيم كه بيدار رفتم طرفاي بعد از ظهر بود و گفتم ناهار ره بيخيال و برگردم. اي علي گفت مو هنوز به اندازه يك استكان از عرقم مونده اورم همي الان مخورم. مويم گفتم بخور ولي بذار مصطفی بيشينه پشت موتورت. اويم قبول كرد و راه افتادم. ولي تا هم خود مشد رو موتور هموجور بي آهنگ بندري مرقصيد كه مردم فكشان افتاده بود كه يره اينا خيلي كارشا درسته. اي بود قضیه جاغرق ریفتن ما

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:34  توسط سعید عشقی  | 

درد دل یک جفات

سام علک.نوکر همتايوم٬هموجو ديونه.مو هر موقع آمدم اينجه بره تان بينويسم٬ از مرام و مرفت و عقش و صفا گفتم. ولی الان چن وختی مره که همچی دلام به درد آمده و بد جوری اعصابام خورد رفته. ميگی دوره آخر زمون رفته. آدم يک چيزايی ميبينه که اگه ميشنيد باورش نمرفت. همه درن سوسول مرن. ينی ای مرام و مرفت دره از ياد مره. ماخام يکم براتن از او چيزايی که تو ای چن وخت ديدم تريف کنم٬ او وخت شما به مو حق مدن که اعصابام خورد بشه. مو وختی ای جوونای رعنا ره ميبينيم که او پشت مويای دم طابوسی شانه از ترس يه مشت مامور بچه سوسول کردن تو کلاه کاست اشکام در ميه. يعنی ادم مشه ايقد بی غيرت بره!؟ بره يک جواد قهرمان افت دره به اَبلفَض. داداش اگه زورت به ماموره نمرسه يک لانچيک بزار تو کافشنات بعد بيبنم که متنه توره جيريمه کنه؟ با يک چيز ديگه که مو ديدم ايه که بعضيا رفتن سی جی هاشانه فوروختن با پولاش کامپويوتر خيردن با هاش مخ زيد مزنن. یا از بد تر ايه که طرف رفته پش موياشه جمع کرده و موياش ميکروبی زده. يکی نيس يهش بگه تو موياته ميکروبی زيدی پس فردا همو ميکروبا مرن تو مخات بعد ايدز بيگيری ميخی چيکار کنی؟ مگه او پشت مو کم بهت ابهت مداد که که حالا ريفتی ای کاره ره کیردی تا همه بهت به چشم يک سوسول انگل اشتماع نگاه کنن؟ مو حتی بعضی ها ديدم که به جای چار ليتری درگزی مرن وتکا و ايجور سولويا مزنن تو رگ! آخه بد بخت تو فک نمکنی يه آلمه جوون از سر همی عرق درگزی نون آور خانوداشانن که تو ميری جنس خارجی ميگيری؟ مگه تو ايرانه نيستی؟ تازه اسکول مگه نمدينی هم خارجی ها يه چار ليتر عرق درگزی ميريزن تو ۲۲۰ ليتر آب بعد مکنن تو قوطی به اسم وتکا بهتان غالب مکنن؟
مو دلام از ای درد دلا پره ولی خوب بيشتر حوصله تا ره سر نميارم . يک خبر توپ ايکه ای آلبوم جيديد استاد عباس قادری همچی ديونه کرده که ای بچه سوسولا هم کفشان بريده. خدايی با تا همی دستای استادای ما يعنی جواد يسار و عباس قادر پشت سر مايه ما غمی ندرم و مدنم يک روزی ميه که ما از هر تير برق يک بچه سوسول دارم مزنم.
هرچن سوسوله ولی خوب يک مقاله از يکی از همه بچه سوسولای درباره آلبوم جيديد عباس قادر که باخانن بد نیس. مو ای بچه سوسول ره مشنسوم بچه خوبيه و اصلا با جواديت عناد ندره٬فقط يکم گمرا رفته که ايشالا درست مره...فلن خدافظ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:33  توسط سعید عشقی  |