تبليغاتX
عشق لاتی و جفات بودن

غمومه میبینی قناری؟

سام علک. میبینن عجب روزگار خرابی رفته. علی قالپاق که نبشه اینجه مثل قبرستون سوت کور مره. علی قالپاق که نبشه همه سوسول مرن… نماخام بگم مو کسیوم ها… مو سگ کی باشم که باخام ادعا کنم ولی خوب یک چیزیای هست که مانده رو دلام که دره مثل خوره موره موخوره. متن فکراش بکنن ممد تاکسی ،تاکسی ره ره فوروخته بشه و پجو 206 خیریده بشه؟ متنن فکراش بکنن که مجید استنبای ارگشه فوروخته بشه و رفته بشه گیتار خیریده بشه؟ متنن فکراشه بکنن مسعود قرقی زید باز بره… صادق لوطی رفته باشه زن گیریفته بشه؟ مدنم سخته باورش کنن اما حقیقت دره…
حتمن مخن بگن خوب خود کجا بودی که حالا اوضا ای جوری رفته؟
اول بزارن بره ایکه دلام آروم بره یک دو تا غزل بی کلام از عباس قادر باخانم.

خوش به حال تکه سنگ، که نداری دل تنگ
حسودیم مشه به تو، که ساده ای و یه رنگ
دل عاشق نداری، پیش کس جا بذاری
که با غم بشکننش، از چشات خون بباری
خوش به حال تکه سنگ… خوش به حال تکه سنگ

کاشکی دل مویم سنگی بود تا به حال ای جوونا نموسوخت. مگفتم… مو ای یه سال حبس بودم… حبس بودم و هیشکی نگفت که علی قالپاق حبس رفته. شایعه کردن که علی قالپاق سوسول رفته…یه سال حبس بودم دریغ از یک ملاقاتی… یک قوطی کامفوت… یه نخ سیگار… یه سر سیگاری… همه اینا به درک…دریغ از یه پیک درگزی…
عمرن بدنن مو بیری چی رفتم حبس؟ مو خر نفهم سر همی سوسولای که یه زمانی ادعای جوادی مکردن رفتن حبس… یک روز با ممد و مجید و صادق و مسعود داشتم با تاکسی ممد مرفتم طرقبز که مامورا جلو ماشینه ره گیرفتن. فک کردم مخن به عرق و صدای ضبط گیر بدن. ضبطه خفه کردم و به بچه گفتم نفستانه بکشن پایین. ماموره امد و گفت کارتای ماشینه ته بده. ممد بهش داد. یارو یه نیگا انداخت و گفت بین پایین. مو تیز کندم رفتم جلوش گفتم چیکار رفته سرکار؟ یارو گفت ای ماشین فرسوده یه ، بره همی مسایل و آلودگی هوا و ای چیزا نباید تردد دیشته بشه. مو گفتم جناب سرهنگ بیا بیخیال رو و بذار برم عشق و حالمانه بکنم.گفت نه ای ماشین باید سخفشه ببرن و اوراقش کنن. هم همی ره گفت دیونه رفتم… علی قالپاق مرده بشه سخف ماشین ممد تاکسی ره ببرن… مو نباشم تاکسی ممده ره اوراق کنن…یک ممد تاکسی و یک تاکسیش…. یهویکی با کله رفتم تو صورت سربازه…به ممد گفتم تیز بکنن فرار کنن مو جلوی ایناره میگیرم. اونا هم نامردی نکردن و همشان فرار کردن…بعدش مو یکم زدم و بیشتر خوردم و بعدشم پلیسا موره گیریفتن و دادگاییم کردن و به جرم زدن مامور یه سال حبس برم بریدن…
حال که آمدم و اوضاره ره میبینم دلام مخه خود کشی کنم به ابلفض…شما مگن چیکار کنم؟
***علی قالپاق***

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 19:44 |

دو تا خواننده جواد مونث هم معرفی مكنم شنيدن صدای آنها شما ره از افسردگی، دلمردگی و... نجات مده

۱-فتانه

عاشقه منه دوست داره منو
با نگاش ميگه دوست داره منو

۲-ناهيد

 ديگه ديره خيلی ديره
عشق تو داره ميميره
اگر دوست داری عزيزم
اين دلم به پات ميشينه

نوکرتونم

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 12:28 |
+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 23:30 |
امروز مخام براتان از گیر ددن جوادا بگم

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 4:3 |

ساموعلیکم. یره مو الان زیات(به


ساموعلیکم. یره مو الان زیات(به جای زیاد)حوصله ندرم که بخوام واستن بینویسم.الانم که میبینن که اینارو مینویسم وسه اینه که بهتان بگم که مو آمدم.به مو مگن فرید سیای قزبیت...فرید خفن..فرید تیزی...فرید گاوکش..از این جور چیزا .خلاصه حواستان جمع بشه که پاتانه تو کفش مو نبرن که هر چی دیدن مو هم همورو دیدم(هه هه..چه خنک)مو امدم خودمو با مسعود قرقی و علی قالپاق و آبجی عفت صمیمی بگیرم..آخه به مو فرید صمیمی هم مگن.خلاصه مو خیلی قاطی درم.حواستان بشه که .....مو شاید اینجه زیاتی ننویسم ولی به جاش هوای ایی داداشا و آبجی رو درم.
اخه مدنن مو از کجا آمدم؟.اگه بگم که مترسم کپ کنن.مگن نه پس گوش بدن....مو فرید سیای قزبیت از اعضای پوست کلفت سازمان جواتا(جواد نه ها جوات)که به مختصر (سواده ره دشته بشن)
F.J.S.(Full Jevad System)
مگن آمدم.هااااااااا دیدن چقت کارم درشته.(ببخشن ...ای زبون ما نمچرخه). در آخر مگم چاکر هر چی جوات و ساقی و از ای حرفاست.حالا یه شعرم واستن مینویسم که نگن طبع لطیف ندرم.
تومثه طلوع خورشید گاهی سرخی گاهی زردی...... تو مثه دوا می مونی که واسه شفای دردی
تومثه هوا می مونی تو خود زندگی هستی ...... یه شراب سرخ نابی که به من داده ای مستی
واسه مهربونیه تو الهی که من بمیرم...... توی لحظه های آخر دستای تو رو بگیرم
الهی..الهی..الهی..الهی من بمیرم...... بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
هااااااااااا دست دست دست دست.....ما شا الله جواتا.
بذار تا برات بخونم با صدای عاشقانه...... که به دنبال تو هستم با یه شوق کودکانه
تو به خلوت شب من مثه چلچراغ می مونی ...... که تو زگهای تن من میریزی خون جوونی
الهی.. الهی..الهی..الهی من بمیرم ...... بمیرم که شاید بیایی دستاتو بگیرم
یره برچی دست نمیزنی؟؟//.دست دست دست دست
گرمیه عشق تو بوده توی تاریکیه شبهاهمدم این دل تنها...... همیشه اسم تو بوده بهترین حرف رو لبها
الهی..الهی..الهی.. خیر نبینی......اگه دست نزنی بشی تو دیب دمینی(همو سیب زمینیه)
ایی خط آخر ره خودم ساختم.دلتن بوسوزه مو از ای کارا هم بلتم.(همو بلدم)
« جواد یساری»
در اخر بگم اگه یه کمی دیدن تند رفتم و قاطی کردم واسه خاطر ایی بود که الکی وردشتن آمار درست کردن واسه ایی داش مسعود ما.(مسعود جان لب تر کن تا...............!......!.......!....!.....!....!....!....!.....!...........لبات خشکی نزنه.)(فرید چه خنکی هاااااااااا)
یادم رفت بگم که به مو فرید خنک هم مگن.
( یه صدایی مو رو صدا کرد که مگفت:فریددددددددددددددددد کجایی که داش مسعودته کشتن....مو یاد قیصر افتدم آمدم اینجه.الانم قاطیم نمدنم چی منویسم)
راستی بذارن یه تبلیغ هم وسه خودم بکنم .مو
اینجا هم منویسم.برن ببینن.

***** فرید سیای قزبیت*****

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:40 |

خلاف آموزی

سام علك.ببين دااش من.ما امروز به اتفاق خودمون داشتم تلوزون نگا مكردم.كانال 3 بود و يه سريال داش به نوم جوان امروز تو اين فيلم و سيانس بازيا يه ضعيفه بود كه از شهر و ديارشون دودر كرده بود و رفته بود تهرون تا جووني رو كه دوست داره ببينه و عشق و مشق و اين جور چيزا.ولي اينش مهم نيس.بعد نشون داد كه تو يه اغزيه! فروشي يه بچه سوسله از اين كله زردا كه خودشون به خودشون ميگن مو بلوند، افتاد دنبالش و بعدشم يه جوات محترمي با يه پيكان نارنجي از نوع جوانان جلو پاش ترمز زد و بوق و موق از اين برنامه ها بعدش يه ماشين ديگه ترمز زد.ولي مث اينكه طرف اينكاره نبودش.رفت تو پارك يه لندهور ديگه افتاد دنبالش.خلاصه هر جا ميرفت همه به عنوان يه program بش نگا ميكردن و هر جووني از نوع مذكر كه اين ضعيفه رو ميديد ميفتاد دنبالش.
والا از خدا كه پنهون نيس از شما چرا قايمش كنم اي علي قالپاق يه همتي كرد و رفت دم ورزشگا تختي يه وانت قالپاق دودر كرد و با پولش يه رسيور خريديم و خلاصه شبا بساط ماهواره تريپه.ولي عمرا كبري بلنده رو كفن كرده باشم اگه تو ماهواره هر چي باشه اين جور چيزي باشه.وقتي اين آقاي لاجيراني تو تلفيزيونش اين جور چيزا رو نشون ميده ديگه نباس از اين جوونا انتظار داشته باشيم.والا بلا اين ماهواره خلاف اموزيش از تلفزيون ايران كمتره.



مسعود قرقی

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:35 |

مسابقات المپيــــــــــــــــــــــــک

ضمن عرض ارادت به استهزار همگي جوادان با مرام و خوش فرمان ميرسانيم كه دوره اول اين مسابقات طي هفته های آینده و به محض اعلام حضور شرکت کنندگان و با هزور! تمامي اين عزيزان است.
معرفی چندين رشته هاي مسابقات:
۱-پرتاب تف:اين رشته به سه رشته پرتاب هوايي پرتاب طولي و پرتاب خلط دار تقسيم ميشه
تك چرخ زدن:شامل يك پشته دو پشته سه پشته چار پشته و...
۲-تيكه انداختن :قابل توجه اینکه تيكه هاي سوسولي باعث مجازات ميشه.تيكه هايي مثل اينکه به دو تا دختر که میرسين بگين كفش قرمزه خوشگل تره ولی هيچ کدومشون کفش قرمز نداشته باشن و کنف شن.تيكه هاي مستهجن مثل وقتی به یه دختر سوسول ميرسین که دماغش رو عمل کرده بهش بگن که دماغت رو خطنه كرده نداريم)
۳-حركات نمايشي با موتور:اين قسمت جدا از تك چرخ زدنه.ايستادن روي موتور .كله ملاق زدن.دست ول.چپه نشستن و ....
۴-تخمه شكستن:یه مشت تخمه تو دهن.یه دست رو بوق و یه دست به فرمون.بدون دخالت دست باید تخمه ها شکسته شه و پوستشون از پنجره بیوفته بیرون.ترجیحا تو سر و صورت عابرین
بزودي باقي رشته ها به نزر دوستان ميرسونيم

(ما چون سوات درس درمون ندشتم داديم به اصغر نفله دااش اکبر تک چرخ.پسره کلاس سيمه گفتيم چون بيانيش جهانيه ای بنويسه.باس ببخشين ديگه مردسه رفته مث بچه سوسولا نوشت sorry )


روابط عمومی جواتها

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:34 |

تجمع مجمع تعطيله داداش

سامنو عليكم.
عرضم به حضور تكاتك سروران گرام بشه كه ببين داداش من تجمع مجمع تعطيل.
يه بابايي كه مگن اوستايي بوده واسه خودش رفته هندان يا همدان نمدنم تو همي مايع ها بود رفته اونجه گفته كه بيان اسلام ر پروتسان كنم.نمدنم پروستات كنيم چيكار كنيم.ايقده اين يارو چرت و پرت گفته كه ما نفهميديم فقط ميدنم كه يه بار همي خسور خواهر كبري بلنده ر پروستاتشو عمل كردن و طرف خدا بيامرز شد.يه دفعم پلوس ماشين حيدر روال شكست و چپ كرد و شد حيدر اون دنيا. پس اي پروستات و پروتستان و اينا خيلي خطرناكه.
حالا چي شد كه ما ايهمه فلسفي حرف زدم از جوار نظر شما بگم به خزمتتون كه ديشب تو خط خاج ربيع ممد تاكسي ر ديدم.بشم گفت كه فردا دست علي قالپاق و حسن خوش صدا و هاشم مو كمند و عبدل چخه رو ميگيري مياي پارك ملت.گفتم نه بابا برم كوسنگي اونجه حال ميده.گفت نه يره، اي بچه سوسولاي دانشگاها و اينا مين اونجه تجمع كنن به خاطر همي پروستات و اينا. مايم مرم كه حسابي از خجالتشون در بيام.
خلاصه سرتونه درد نيارم صبح در اتاق از رو اي عفت كماندو قفل كردم (اخه كليد كرده كه مويم ميام تا به دختراشان حال بدم) و پنجه بكس و زنجير و چاقون و تيزي و ميزي و اينا ر ورداشتم و رفتم پارك و حسابي حال كردم.بس كه اي بچه سوسولا شاسكولن ما روشان با تيزي خط منداختم و كف گرگي ميزديم بهشان،اينا به جا ايكه در برن بچه هاي قديمشان ر صدا ميزدند كه بيان كمك.همش مگفتن يار دبستاني من و اينا.ولي طرف پيداش نشد و اينا حسابي كتك ر ر خوردن.خلاصه خيلي حال داد.
پس يه بار ديگه عرض كنم به حضور انبر تكاتك سروران و تهوران كه هر كي تجمع كنه چه يار دبستانيش بياد چه نياد مو و بر و بچ حالش ر ميگيريم.پس تجمع مجمع تعطيل.


مسعود قرقي

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:24 |

خواستگاري مسعود قرقي بهم خورد

ديروز بلاخره اي داش مسعود ننه مون را راضي كرد برم خواستگاري كبري بلنده،ساعت ۳ عمه سكينه و خاله قمر و زن عمو صادق آمدن كه برم خانه كبري،مو هم كه مخواستم برم هي اي خاله قمر قر زد كه خوبيت ندره تو وخزي بيي خانه اونا. بلاخره ننه مون خاله رو راضي كرد كه آبجي دامادم و آرزو درم . مسعود كه آمد دنبالمان برم به حساب خودش كلي هم خجالت كشيد عمه سكينه مدام ون يكاد خوند و فوت كرد تو صورت داش مسعود و بعدشم كلي گريه كه كاش بابت بود و داماديته ميديد خاله قمر هم هي مدام قربون و صدقه مسعود مرفت و مگفت حالا كو تا عروسي( از شما چه پنهون اي خاله ما چشمش دنبال مسعود از كوچكي هم به مسعود مگفت دامادم الان هم فقط ميامد تا از كبري ايراد بگيره).
جلوي خانه كبري كه رسيدم ما رفتم تو و مسعود هم همونجه واستاد همه همسايه هاي كبري بلنده رفته بودن تو تيپ مسعود و افسوس مخوردن كه خوشبحال كبري كه همچي خواستگاري دره خصوصا بره ماشينمان غش كرده بودن.رفتم تو كه نشستم باز اي خاله و عمه مان شروع كردن به تعريف كه پسر نگو شاخ شمشاد بگو بلاخره نوبت رسيد كه كبري چاي بياره طفلي با لپاي گل انداخته آمد تو خاله قمر زد به پهلوي ننه م كه زود پاشو بوسش كن يك وقت دهنش بو نده ننه ما هم اطاعت كرد. كبري چايي ها ره كه گذاشت دويد رفت بيرون حالا نوبت ننه كبري بود دختر نگو حور پري كه بعد ۲۰ سال هنوز همسايه ها نمدنن اونا دختر بزرگ درن كه كبري ره هنوز آفتاب مهتاب نديده حالا داش مسعود ما كجا ديدش خوا عالمه حتما توي حموم زنانه. ننه كبري رسيده بود به هنر انگشت كوچيكه دست راست كبري كه يك دفعه در وا رفت و كبري افتاد تو خانه،نگو آمده بود فال گوش واستاده به در فشار اورده و افتاده. ننه كبري مونده بود چي جوري راست و ريست كنه كه خاله قمر بلند شد كه برم دره دير مشه مسعود جان دم دره سرما مخوره ما هم پا شدم هنوز از خانه بيرون نيامدم كه صداي جيغ كبري بلند رفت مثل ايكه ننه ش داشت از خجالتش در ميامد تا او باشه كه خواستگار فراري بده. حالا نوبت قرقراي خاله صغري بود كه مگه دختر قحطيه دختره پرروي چش دريده كه خودم مرم برات خواستگاري. مسعود هم كه حسابي رفته بود تو لك زد يك جواد يساري.و عمه هم بره كه از قافله قرقر عقب نيفته يواشكي به ننه م گفت پسره را دعا جادوش كردن يك فال گير سراغ درم بيا برم دعاشانه باطل كنم. خلاصه اولين خواستگاري داش مسعود ما به هم خورد

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:21 |

عصر جمعه

ديروز جمعه بود. مو و داش مسعود و ابجي عفت با ننه مو و ننه مسعود با بي بي صغري نشستم نو ماشين مسعود قرقي رفتم کوه سنگي . جاتان خالي خيلي حال داد. رفتم نشستم تو چمنا يک قليون ميوه با صفا زدم و شامم خوردم. ولي حيف آخرش همچي اصابمان بهم ريخت . اي ابجي عفت ما تلفی رفته بود تاب بازي (20-25 سالشه) يکي از اي بچه سوسولا بش متلک انداخته بود. وقتي به ما گفت رگ غيرت ما هم زد بالا. بي بي صغري هم گفت خاک به سرتان بره بي غيرتا برو ببين کي ّبه اي دختره متلک گفته. جاتان خالی بود مو و مسعود رفتم او پسره ره دو نفري اقد زدم . بعدم پاچه شلوارش پاره کردم. جاتان خالي خيلي چسبيد . چند وقت بود دعوا نکرده بودم.ولي اصولا دعوا کار خوبي نيست . م که مدنم شماها همتا بچه سوسولن. به شما و او يارو که اط ابجي عفت ما خوشش آمده بود مگم حواستان خجم کنن ها که يک کاري نکنم که نفهمن وبلاک ره با کودم ب مينويسن


علی قالپاق

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:18 |

آبجی هايی که مخن جفات شن بخنن

 

تو اي چند روز كه مو اي ویبلاگو راه انداختم..خيلي خاطر خواه ماطر خواه پيدا كرده كه بعضي هاشون از خواهرانن كه مو به چشم آبجي نگاشان مكنم ومخوام بهشان ياد بدم چطوري به سبك جواديسم در بينjavadetimmmmmmmmmmmmmmmmmm

شرطايي كه يه آبجي بايد دیشته بشه تا جفات بشه از نظر كارشناساي ما(حسام ساقی,مهدی سوسکه,علی فندق,مصطفی اسکلت,..)در محله آپاچیا در ساعت 12 شب به صرف عرق سگي و سيگاري و رقص بندري (توسط صغرا کماندو)بر گزار شد بر و بچز كلا ايناره گفتن:

1)اوليش ايه كه بايد يه چارقدقرمز با گلهاي سيا يا چارقد نارنجي يا صورتي با گلهاي سفيد سرتان كنن

2)چادر رنگي سبز يا آبي سرتان كنيد از نوع گل منگولي كه هر چند وقت يه بار بازو بسته شه تا لباساتون معلوم شه

3)بايد موهاتونو با حنا رنگ كنن تا قهوگي بشه

4)بايد دو سه 4 تا از اين موهاتونو بندازيد تو صورتتون هر چند ديقه يه بارم بهشون دست بزنن

5)ماتيك قرمز جيگري و سورمه زياد بزنن و پشت چشاتونو سبز يا بنفش كنن

6)يه قوطي كرم پودر رو صورتتون خالي كنن كه عين برف بشن..سرخاب يادتان نره

7)زير چادر بايد شلوار،بلوز،دامن بپوشن

8)جوراب سيا نازك پاتان كنن

9 )بايد كفش سفيد پاشنه بلند بالاي 8 سانت پاتان كنن كه هماهنگ تق تق صدا كنن

10)آدامس خروس نشان كه هماهنگ با صداي پاشنه كفش صدا كنه

11)دو خواننده محبوب يهني ناهيد و فتانه كه واقعن الگوي هر خواهري بايد بشه

در پايان اگه شما هم چيزي به عقلتون رسيد بگن ودر اينجا از فاطي سيا و صغرا كماندو هم الكي تشكر مكنم

 

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:17 |

من اومدم

سام عليك به من ميگن عفت كماندو ،فكر بد نكنن بهم چپ نگاه كنن چشاتانه در ميارم شوخي كوچيكم قتله ايره گفتم كه حواستان جمع بشه عفتا هنوز عفتشان ره از دست ندادن.
توي شرطايي كه داش علي ما براي جواد شدن آبجيا گفته چند تا شرط جا افتاده:
۱ـكفشها حتما بايد تق تق صدا كنه
۲ـآدامس خروس نشان كه هماهنگ با صداي پاشنه كفش صدا كنه
۳ـچادر حتما بايد نازك بشه كه لباساتان ديده بشه هر چند قدم هم يكبار باز و بسته بشه
۴ـسرخاب يادتان نره
ما عفتا هيچي از جوادا كم ندرم فقط اونا خاطرخواه مشن ما خاطر خواهمان مشن براي اينكه ثابت كنم در عالم دمبل و ديمبل هم عفتا گوي سبقت را ربودند دو تا خواننده عفت هم معرفي ميكنم شنيدن صداي آنها شما ره از افسردگي، دلمردگي و... نجات ميده.
۱ـ فتانه كه خودشم مثل اسمش فتانه
عاشقه منه دوست داره منو
با نگاش ميگه دوست داره منو
۲ـناهيد
ديگه ديره خيلي ديره
عشق تو داره ميميره
اگر دوست داري عزيزم
اين دلم به پات ميشينه


عفت كماندو

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:10 |

معرفی خواننده

سام علِک. تو ای چند وقتی که ما ای وبلاگ راه انداختم کرور کرور از هواداران سک جواديسم به ما روی آوردند و ضمن عرض چاکريم-کرتيم به مولا و اين جور حرفا از ما خواستن يک خواننده باحال و جواد بهشون معرفی کنم تا ديگه دمبال متال پتال نبشند ما هم اينجه دو از جواد های باحال براتان معرفی مکنم
۱-خواننده محبوب مردمی و ورزشکار جواد يساری!



سازم و بردارم برم لب چشمه بشينم شايد عکس رخ اون دلبر نازنينيمو ببينم

۲-خواننده شماره دو جواديسم: داوود بهبودی





ايره که ميبين خوشتیپمانه! موهاتان بايد همی مدلی باشد (دم کفتری) ولی اگه لباساتان کافشن چرم مشکی؛ پيرن قرمز؛شلوار گشاد؛و کفش اسپرت آديداس سفيد بشه خيلی
باحاله. با ای تیپ زود متنن به يه جايی برسن
کوچیکتان-حسام ساقی

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 21:20 |

عضو پذيری

وبلاگ عمومی جوادها شروع به کار کرد:
شرايط عضو شدن تو اين وبلاگ.
مو دم كفتري كه با آب قند واستاده باشه.
عرض خط ريش ۱۰ سانت به بالا.
يقه باز.سه دكمه اول رو بيخيال شين.
پيراهن مثل اونايي كه زمان انقلاب شعار ميدادن.چسب و رنگ روشن.
كمر بند هر چي پهن تر بهتر.
شلوار بالاي ۱۲ ساسون.ترجيحا دم پا گشاد.
كفش ورني و پاشنه خوابيده.
اگر كه يك پيكان مدل ۴۸ به پايين داشتين ( رنگ قرمز.شاسي خوابيده.لاستيك دور سفيد.cd از آينه اويزون.يک سگ که کلش تکون ميخوره جلو داشبرد.اگه کل ماشينتون ۲ تومن می ارزه حد اقلش بايد يک ضبط ۵۰۰ تومنی روش بذارين.تيونر فراموش نشه.برا ماشين ۸ نوع بوق بزارين.بوق کاميونی،بوق رگباری،بوق قطار و ...... ) در اولويت هستين.

مسعود قرقی(راننده خط خواج ربيع)

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 21:10 |
پیشکسوتان عرصه جفات

اصغر سگ پوز

میتی تا به تا

ممد ترقه

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 19:19 |

چه خبر از عروسی حسام

جاتان خالی ديشب عروسی حسام ساقی بود.همه بر و بچز عشق جمع بودن.مو،مصطفی اسکلت،مهدی دربدر،علی فندق،و…چنتا موتور هم قرض كرده بودم بره آخر شب،چن بط عرق سگی ام بره صفاش.بلاخره مصطفی اسکلت آخرش كفش ورنی هاشه با كت و شلوار و پيرن سبزش برش كرد.يه كربات قرمز پهن هم كه از بچه ها قرض كرده بود زد.مو بهش گفتم ای كرباته به گورو خونيت نمخوره،گفتش ولش بزا ما هم يه شب سوسول شم
مويم كه كافش چرممه تنم كردم.
ساعت نه كه شد گفتند برن ماشين عروس گل بزنن.ماشين عروس تاكسی علی فندق بود.سر گل زدن ما كلی علی ره تحويل گرفتم.مو و مصطفی اسکلت رفتم تو يكی از ای پاركای بالا شهر يه عالمه گل كندم واسه ماشين.وقتی داشتم گلا ره مكندم يكی از ای بچه سوسولا كه يه پيانو هم انداخته بود پشتش به ما گير داد.ما خودمان به آلم و آدم گير مدم باز يه بچه سوسول ميه به ما گير مده که بره چی گل مكنن!خلاصه جاتان خالی پيانوشه تو سرش خورد كردم.گلا ره كه چسبوندم رو ماشين برگشتم تا ساعت 12 زدم و خوردم و رقصيدم.مهدی دربدر عجب بندری مرِقصيد و علی فندق چی جور تيمپو مزد.عشق و حال موقع عروش كشون بود.جميعا سی تا موتور بود دو تا مينی‌بوس 4 تا پيكان.آقا زيپ كاپشن كشيدم نشستم ترك موتور مصطفی اسکلت.مصطفی به هوای كبری بلنده اينهو شعم دور ای مينی بوسه مچرخيد.بره ای كه كبری خانم حال كنه از خواج ربه تا كوسنگی ره تك چرخ آمد.ما ره ميگی كپ كرده بودم.بعد كوسنگی رفتم بلوار فورودگا.تو راه بلوار فورودگا با بر و بچ تمام گلای ماشين عروسه كندم.تفلی ماشين علی فندق پدرش در آمد.آخه مهدی و زنش و باباشو،ننه شو،آبجی كوچيكشو،ننه زنشو،باباي زنش و آبجی عفت و ننه مو ننه كبری و اقدس خانوم و بي بی سكين و خانم جان،تو ماشين نشسته بودن.علی هم مرام گذاشت هيچی نگف.مو مدنم علی رو تاكسيش حساسه و بيشتر از ده نفر تو ماشينش سوار نمكنه.خلاصه آخرش سوزناكه دلم نميه بگم حالتانه بگيرم ولی مگم.آخر سر،سر يه شاخه گل با مهدی دربدر دوا مان شد.هی تنه زدم به هم تا آخر ما با موتور افتادم تو جوب. آخه موتور او اژ روستا بود و زورشم بيشتر بود.آخر سرم وقتی رسيدم آق مصطفی اسکلت فهميد كبری بلنده اصلا تو مينی‌بوس نبوده.آخه طفلی دندون مصنوعياش افتاده تو چاه دست ‌به ‌آب.هنوز زرد بوده و بو مداده خجالت كيشيده بيه عروسی.الان آق مصطفی ما دفرسه حال باجگير ندره.خوب ديگه همينا بود.مو برم ببينم واسه مصطفی چه كار متنم بكنم.زت زياد!

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 18:21 |

دزدیه کیثیف


فقط خدا مدنه که تو هفته قبل ما چی مشکلاتی ره تحمل کردم. خدویی خیلی سخت گذشت. حالا بره که شمایم بدنن قضیه ره براتان تعریف مکنم.
حدود ساعتای 3 شب بود که یک دفه دیدم صدای زنگ خانمان میه. کاظم لانچیکو هم خانه ما بود و داشتم با هم آنتن نگا مکردم. تازه دسگاه خیریده بودم و داشتم با هم او کانالای ... ره نگاه مکردم. خلاصه جلدی پیریدم جلو در که دیدم مسعود قرقی جلو دره. خیلی قیافش بهم ریخته بود. بهش گفتم یره تو بیری چی ایجو رفتی. چیکار رفته داش مسود؟ مسود دیگه نتنست خودش نگه دره. خودشه انداخت تو بغل مو و گفت: داش ممد کمرم شیکست. مراد ره دزدیدن. موره میگی تازه فهمیدم چیکا رفته. شما که نمدنن. مراد هنوز خیلی کوچیک بود که مسود تو خیابون پیداش کرد. از همو موقع مسود بزرگش کرد و اویم خدویی هم خیلی ناز بود و هم خیلی با مرام و با وفا. مسود تو زندگیش بعد از او کت شلوار آبیش که راه راهای سفید دره مراد ره از همه چی بیشتر دوس داشت. خلاصه مسود داشت دیونه مرفت. گفتم کی دزدینش؟ گفت شب که آمدم خانه دیدم نیست. از همو موقع هر جا به فکرم رسیده رفتم ولی پیداش نکردم. گفتم غمت نبشه داش مسود. مگه مو مردم. مو نامرد بشم اگه مراد ره بره تو پیدا نکنم. کاظم ره صدا کردم و گفتم داش کاظم لانچیکوته وردار و بعدم سی جیته آتیش کن که از ماشین جلد تره. بکنزم برم مو تو راه بهت مگم چیکا رفته. خودمم پنجه بکسومه ورداشتم. کاظم تیز آمد و پیرید رو موتور و مو و مسودم ترکش نشستم و راه افتادم. قضیه ره بره کاظم تعریف کردم و گفتم قرقی جان تو به کی شک دری؟ گفت: مو فک کنم کار قباد و بچه های محلشانه. بره که از همو اول بد جوری به مراد نگا مکردن. خدا مدنه تا حالا به مراد چی گذشته و باهاش چیکارا کردن. ای ره گفت و زار زار زد زیر گریه. گفتم: غمت نبشه قناری حال همشانه میگیرم. انتقامی از ای چوچکا بگیرم که بفهمن با کی طرفن. خلاصه سر کوچه قبادشان به کاظم گفتم داش کاظم موتوره خاموش کن که صداشه نشنفن. پیاده رفتم تا در خانه قبادشان. چراغشان روشن بود و از تو صدای آهنگ بندری میامد و از صدای پاشانم معلوم بود درگزی ره زدن و درن بندری مزنن. به کاظم اشاره کردم و پیرید رو المی جلو در و رفت رو پشت بوم. پش بندشم مویو مسود رفتم بالا. در سکوت کامل از رو پشت بوم رد رفتم و رسیدم اور پشت بوم. تو حیاطشان نه پله ای بود نه جا پا. سریع به مسود گفتم شلوارشه در کرد و بهش گفتم محکم بیگیرش. خودمم از او سر دیگش گیریفتم و یواش آویزون رفتم و بعدم رفتم تو حیات. همی که پیریدم چشمم به مراد افتاد. نامردا تو او بارون خیط، گذشته بودنش کنار حیاط و دورشم سیم خاردار کیشیده بودن که نتنه فرار کنه. اویم زار و نزار افتده بود یک کنار. گفتم الان چشم مسعود بیفته به ای در جا سنکوب مکنه. خلاصه سریع رفتم نجاتش دادم و از اورم تا وختی کاظمم آمده بود پایین. گفتم هر جور که مدنی بهتره ای ره برسون دست مسود و بگو واسته جلو در تا مایم برم. کاظم گفت مراد ره که پیدا کردم بیا برگردم. گفتم نه دداش. اونا مراد ره دزدین. غلط کردن ... هم خوردن. یک حالی ازشان بیگیرم که بفهمن با کی طرفن. کاظم رفت و مراد ره داد دست مسعود و آمد. گفت داش ممد از ای لحظه هر چی تو بگی. گفتم خرتم داش کاظم. اینا الان اقد درگزی زدن که دیگه هیچی حالیشان نیست. مدنم چیکا کنم باهشان. تویم هر کاری مو مکنم بکن. ای ره گفتم و شرو کردم به بندری زدن و درِ رو تراسه وا کردم و رفت تو. کاظمم دنبالم آمد و شرو کرد بندری رقصیدن. گفت داش ممد برم تو اتاق مکشنمان ها. گفتم تو به مو اطمینان کن. خلاصه ای ره گفتم و دره وا کردم و رفتم تو و دیدم قبادشان درن مرقصن. مو و کاظمم هموجو بندری مزدم. کاظم تازه نقشه موره فهمیده بود. اونا اقد درگزی زده بودن که اصلا حالیشان نبود که ما از اونا نیستم. خلاصه مایم بندری زنان رفتم قاطیشان و هموجو تو هم مولولیدم و بندری مزدم. قباد بود و یاسر و قاسم پشمی. در یک لحظه به کاظم اشاره کردم و اویم پیرید تو هوا و لانچیکوشه از تو کاپشناش در کرد و با یک چرخش و یک حرکت و یک ضربه اسمی قاسم پشمی و یاسر ره نقش زمین کرد. قباد هنوز قضیه حالیش نرفته بود و داشت بندری مزد. لامصب وختی درگزی ره مزنی سرعت حرکت امواج عصبی ره مخصوصا تو گره های رانویه کم مکنه. بره که رو محتوای استیل کولین ترمینالای عصبی تاثیر مذره. اینا ره او دفعه که با جدول تصادف کرده بودم و رفته بودم بیمارستان دکتر بهم گفت. ولی مو نمدنم یعنی چی. خلاصه هنوز چیزایی که دیده بود از اعصاب چشماش تو راه بودن که برسن یه مخاش که چنان با پنجه بکس زدم تو شکمش که کف بالا آورد. بعدم سریع سه تاشانه با طناب پشت به هم بستیمشان و بردمشان انداختیم تو مستراح. تیز رفتم دم در با مسود رفتم خانشان. مسود گفت فک کنم تا یک هفته نتنم مراده هوا کنم. بره که بالاش خراب رفتن. نگا از درد چینگش وا رفته. گفتم عب ندره داش مسود مهم ایه که زندیه. ولی بلایی سرشان آوردم که تا عمر درن یادشان بشه که به کفترای محل ما حسودی نکنن. مسود کفتراشه خیلی دوس داشت. بره همشانم اسم گذشته بود. ولی مراد یک چیز دیگه ای بود بین همشان. بره همی بود که قبادشان نمتنستن تحمل کنن محل ما همچی کفترایی دشته بشه.
ممد تاکسی.

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 18:4 |

بکن يره!


خواهر و مادرميبنن چی رفته؟نه جون ما ديدی چی رفته.خدايی قاطيم ها.اصلن اعصاب معصاب ندرم.دختره چشم سفيد واستاده جلو مو زل زده به چشمام مگه مو عاشق تو رفتم.دختركه كولينه شرمی نه حيایی.عينهو ای فيلما رفته بود كه ای ممد رضا باغچه بازی مكنه.خدایی حيف مال ای حرفا نبود و گنه عفته منداختم به جونش حاليش كنه اينجه آمريكان نيست كه ای حرفا ره مزنه.دختره اسمش پری ژاپونيه آمده بره ما كلاس مذاره مگه اسم مو ماتيك،ماتيكا ها يادم آمد آتيكايه.فك كردی اسمته بزاری آتيكا متنی خودته تو دل مو جا كنی؟تو اسمت آتيكا كه هيچی بهروز وثوقم بزاری بره ما توفيری نمكنه همو پری ژاپونی دله دزدی.فك كردی مو مث ای بچه رپيگينی هايم كه هر روز دست يكی ره بیگیرم دور خيابونا چرخ بزنم.بعدم عين تفاله ناس پرتش كنم يه گوشه؟فك كردی تو اولين دختری كه عاشق ای مويای دم كیفتری ما رفته؟تو خيابون که را مرم همه دخترا همچی چپ چپ نگام مکنن.فك كردی ای مويام پشم بزه كه هركی بيه خاطر خواش بشه؟ولي خدايی تو خيلي دريده ای.تا حالا هيچ كدومشان کون نكردن بين بهم بگن كه موره مخن.فك كردی.حالا فك كردی چون او برارت چن بط عرق سگی نسيه به مو داده متنی موره تور بزنی.به او برارتم بگو بيه پولشه بيگيره.فك كردی دل مو كارونسرای كه يكی بره يكی بيه.آبجی كورخوندي!ميخی يه چيزی بگم خيال تو و تموم دخترای ای شهره كه عاشق مويم تخ كنم؟همتان گوشاتان وا كنن.مو هم موقعی كه دل لامصبومه به عشق سكين وا دادم رفتم پنراه دادم پشتم ايره خالكوبی كردن:سكين عشق مو.كنارشم عسك ليلی و مجنون كشيدن.پس فكره موره از سرتان بيرون كنن.خوش ندرم ديگه از ای حرفا بشنفم.

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 18:17 |

انا لله و انا اليه راجعون


هاشم دايناسور اعدام رفت!


امروز بدرقم از دست ای اوس كريم شاكيم.آخه اييم شد زينديگی؟ راستياتش هاشم چن وقت پيشا موقع تكچرخ زدن حواسش پرت مره و مزنه به يه پيرمرده ...كلی ديه واسش مبندن و ای بنده خدايم واسه جور كردن خرج بيمارستان مزنه تو خط ماری جوانان.اييم بهتا بگم كه ماری جوانان يه چيزيه تو مايه های پيكان جوانان خودمانه كه ممد تاكسی بدرقم باهاش حال مكنه.بچه سوسولام با ماری جوانان خيلی حال مكنن،مگن از عرقم بيشتر حال مده...خلاصه ايكه هاشم مواد ره موقع گرفتن مخوره كه نتنن پيداش كنن و بعدشم سيرابی شيردون مزنه تو رگ و سوار اتوبوس مرِه ..ولی از بد شامسی تو ترمينال بهش شک مکنن و مبرنش بازداشتگا...او بنده خدايم دل پيچه ميگره و لو مره...بعدشم دادگا واسش اعدام مبره...جون شما همه كاری كردم بلكم بتنم نجاتش بدم كه نشد...روز اعدامم هرچی ای علی قالپاق با پلخمون زد كه طناب دارش پاره بره نشد...مجيد استندبايم نتنست با تفنگ باديش كاری بكنه و چيزی كه نباس مشد شد...حالا ديگه همه بر و بچ رفتن تو خودشا.همه تريپ مشكی مزنن.ممد تاكسی سه روزه كه ماشينشه نشسته و علی از غم او دره معتاد مره.از الان تا اطلاع ثانوی تكرچرخ زدن ممنوع ریفته.ديگه شرايط روحيم اجزه نمده كه بیشتر از ای حرف بزنم. زت زيات.

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 18:6 |
بازگشت هاشم دایناسور:

همی اول اذيتتا نمكنم و خبر خوش زنده بودن هاشم ره مدم.

خدمت برارا و آبجیای گلم عرض كنم كه مو قبل از ای كه هاشم ره اعدام كنن يك روز رفتم ملاقاتش و يواشكی يك تيكه لوله مسی ره بهش دادم و قرار شد تو پش موهاش قايم كنه و درست قبل از ای كه بره اعدام ببرنش او ره بكنه تو گيلوش تا خفه نره.اويم همی كار ره كرد و مويم قرار شد برم قبر بغل دست هاشم ره بخرم و مثل بابای سيتا كه كانال زد مويم تو قبر كانال بذرم و بعدش هاشم ره كه خاك كردن بره تو قبر بغلی تا مو بعد برم درش بيرم.قرارم گذاشتم كه ای نشقه فقط بين خودما بمانه تا يك وخت جايی درز نكنه.خلاصه سرتانه درد ندم همی كار ره كردم.ولي مو كه شب رفتم هاشم ره در بيرم يگ دفعه ديدم نفس نميكيشه و نضبش هم نمزنه.گريم گيريفته بود و داشتم ديونه مرفتم.هاشم ره با بد بختی كيشيدم بيرون.رنگش هم عين گچ رفته بود.مونده بودم چيكار كنم.مو با هاشم خيلی خاطره داشتم.چشمم كه به پش موهاش ميفتاد ديونه مرفتم.هموجور داشتم هق هق مزدم كه يگ دفعه يكی از حرفای بابای خدا بيامرزم يادم آمد كه مگفت عرق درگز ميت رم زنده مكنه.پريدم رفتم در صندوق عقب ره وا كردم و يك بط عرق درگز در آوردم.مو هميشه عقب ماشينم حتما يك بط عرق درگز درم كه اگه موقعيتی پيش آمد بساطمان كامل بشه.در ماشينم ره وا كردم و هاشم ره كيشيدم تا كنار ماشين و ديكس داش جواد رم گذاشتم و يواش يواش عرق ره ريختم تو گيلوش.هموجور كه مخورد حس مكردم كه انگشتاش درن توكون مخورن و پش موهاش درن رشد مكنن و دره جون ميگيره كه يكهو بلند رفت به بندری رقصيدن.مو هموجو مونده بودم.از خوشحالی داشتم ممردم.هاشم ره بغل كردم.پش موهاشه تو دستم گيريفتم و اشك ميريختم.بعدش هم قرار شد يك مدت از نظرا دور باشم كه آبا از آسياب بيفتن.الان هم هاشم زنده مونده. فقط دكترا مگن چون يك مدت نفسش قطع رفته بوده و نمدنم اسكيجنه،اكسيجنه چيه به كلش نرسيده بايد يگ مدت تحت مراقبت بشه.ولي به همي زوديایه كه باز حالش خوب بره و باز تمام پنج تن و التيمور و قله ساختمون ره قرق كنه با تك چرخاش فك همه ره بندزه و شاش همه ره بيريزه.

>>> ممد تاکسی <<<

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 17:45 |

ما چگونه ما رفتم!

قسمت اول:مهدی چوجوری دربدر رفت.

اصلا از ايجور حرف زدن حال نمكنم.چی معنی مده آدم وقتی متنه جوادی صبت كنه بيه و ايجور مثل ای بچه سوسولا حرف بزنه.خلاصه تيترا مطلب در اصل ايجوريه مخام بهتا بگم كه چيجوری ما جواد رفتيم و بازم به قول ای سوسولا بيوگرافی مانه بهتا بگم.مخام از داش مهدی مان شرو كنم.

داش مهدی ما بچه کوچه رضویهایه.همو كوچه ای كه وسطاش پارک دره.از بچگی استعداد از چشماش فواره مزد هموجو.البته لقب اصليش دربدر نبود.يك چيز ديگه ای بود كه الان درست يادم نميه.فكر كنم يك دنه ب هم داشت اما نمدنم كجاش بود.صادق دپرس بود،نمدنم؟خلاصه يگ ب داشت.همه چي از اونجي شروع رفت كه اي داش مهدی ما با خانوادش دشتن مرفتن تبريز. تو راه نزديكای قزوين تاير ماشينشا متركه و داش مهدی ما ميفته دنبال تاير.اونجه بود كه فهميد تو قزوين هيچ آپاراتيی تايلور ره روی زمين به لاستيك نمندزه و همه شا رو ميز كار مكنن كه يگ وخت خم نرن و براشا مشكلی پيش نيه.بعد ای داداش ما كه آپاراتی ره دشته ميدیده قيافه داش مهدی مايم مثل اونايی ممنه كه تو خطن بهش مگه: بالام جان فچر كنم تو هم اهل عمل باشی.ميخوای بيا بريم پشت يه برنامه ای هست رديفش كن.داش مهدی مايم كه خيلی وخت از آخرين تيری كه رفته بود مگذشت و حسابی هوس دختر كرده بود موافقت كرد و با هم رفتن پشت مغازه.و اونجه بود كه ديد او چيزي ره كه نبايد ميديد.ديد طرف دختر نيست ولی يگ بولور تيميزيه كه عين ای كيريستالای جاپونی برق مزنه.از همو لحظه خطشه عوض كرد.بعدها به مو گفت:هنوزم وقتی به او لامصب فكر مكنم يه جورايی مرم و يك جاهاييم حركت مكنه.بله داش مهدی ما ايجوري لوطي رفت.فكر كنم جای او ب همی وسطا بشه.بعدم كه برگشت مشد كم كم با ای داش حسام ما ريفيق رفت و با هم چی كارا كه نكردن.فعلا هم سر همو قضيه كه حسام تكخوری كرد روابطشا خراب رفته.

در ضمن مو دانشگاه قبول رفتم و از امسال مويم دانشجويم.حالا موندم با خط 89 برم دانشگاه يا اول 74 ره سوار برم بعد 52 ره. شايدم يگ موتور از سی جی 125 ها كه يگ كاپشن چرمم باهاش مدن گيريفتم.

((( مهدی دربدر )))

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 17:35 |
ما چگونه ما شديم(قسمت دوم)

هاشم چوجوری دايناسور رفت:


حالا كه بحث ای داش هاشم پيش آمده و همتا در جريان ادام و زنده رفتنش قرار گيريفتن مخام رازی ره كه سالها توی سينه ما بچه محلا مانده بود ره بهتا بگم.خيلي وقتا مردم از مو و بقيه بچه ها مپرسيدن كه چرا به هاشم مگن دايناسور.وقتي كه كسي ای سوال ره مپرسيد همه مان فقط يك لبخند به طرف مزدم و جوابشه نمه دادم.

راستشه بخن هاشم خيلي بچه ي عجيبيه.يعني كلا خيلي كارای عجيبی متنه بكنه كه هيچكس از پسش بر نميه. مثلا يك بطری 1 ليتری آبليموی گلچكان ره يك نفس سر مكشه! يا يك بسته بيسكيوت ره با همو كاغذاش و پلاستيكاش مخوره.شايد شما بگن ای كارا شدنيه مويم اصراری ندرم كه هيچكس ای كارا ره نمتنه بكنه. اما يك كاری هاشم متنه بكنه كه عمرا هيچ كدومتا نمتنن انجام بدن.ديدن تو ای سيركا نشون مدن كه يك نفر نفت مخوره و از دهنش مپاشه بيرون و آتيش مزنه؟حتما مگن ايم شدنيه.صبر كن دداش بذار مو حرفمه بزنم بعد بگو.بله داش هاشم ما عرق درگز ره موخورد و از دماغش مپاشيد بيرون و آتيش مزد!!!!مدنم كه همه تا شوكه رفتن. دوباره تكرار مكنم.بله ای داش هاشم ما عرق درگز ره مخورد و مفرستاد تو دماغش و از دماغش مپاشيد بيرون و آتيش مزد.همه تا مدنن كه عرق درگز چي قوتی دره و چقدر موسوزونه.(همينجه بهتا بگم يكي از ريفيقای ما كه بره كار رفته بود تركيه مگوفت اونجه تو ای كارخانه های مشروب سازيشا يك 4 ليتري عرق درگز ره با 220 ليتر آب رقيق مكردن تا مردم بتنن بوخورن)اي تازه يكي از هنرای عجيبش بود.يكي ديگش ای بود كه وقتي جمعه ها با بچه ها مرفتم جاغرق وقتی قيلون ميكيشيد دودشه از گوشاش و دماغو و دهنش همزمان مداد بيرون!!!البته سولاخای ديگشه ما نمديدم چه بسا از او قسمتا هم متنيسته ای كار ره بكنه!!بگذريم.

ديشب هم ای دانشگا ما سحری مداد اويم چلوگوشت.بره همی به همه بچه ها گفته بودم بين تا با هم يك حالي بكنم. قرار بود ممد تاكسي اول صادق ره ور دره و بعد برن دنبال علي و مسعود.آخرش هم اگه تنيستن برن دنبال اصغر تا هم صادق و اصغر ره آشتی بدن هم اويم بيه اونجه چون اصغر تو مفت خوری خيلي اوستا رفته.بچه ها كه مرسن به دم در انتظامات گير مده و به بچه ها مگه كارت دانشجويي تان كجايه؟خلاصه بچه ها هر چي به ای ماموره گفتن كه ما دانشجويم و كارتما خانه مان جامانده و ای صوبتا قبول نكرده و راشا نداده.البته مويم وقتی دانشگا قبول رفتم ای مامورا او اولا به مو گير مدادن كه كارتت كجايه.البته خوشبختانه مو كارت داشتم. فكر كنم ای لباساما يكم تابلو ريفته.مخصوصا او كافشن چرم مسعود و او شال گردني كه علي به پيشانيش مبنده وقتی سوار موتور مره و او شلوار ممد كه هر 5 تا مان توش جا مرم و پول 5 تا شلوار لي از ای مارك معروفا چي مگن؟آلبرتو اولبرتو ره داده فقط بره پارچه كرپش.مو كه ديدم نيامدن خودم مشغول رفتم به خوردن.جاتا خالي چي حالي داد.چولو گوشت با نوشابه تگرگی.زولبيا هم مدادن كه يكم ريختم تو جيبام كه امشب سر افطارهم بخورم.فقط يك مشكلی كه پيش آمد ای بود كه كافشنم كيثيف رفت و مجبور شدم بعد از 3 سال بوشورومش. مخاستم بره هميشه نو نگرش درم. قسمت نبود.

**مجيد استند باي**

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 17:30 |

ما چگونه ما شديم (قسمت سوم)

مصطفی جوجو ایسکلت رفت:

خيلی از بچه محلا به مو گفتن كه از خودم بينويسم و ای كه بره چی به مو مگن ایسکلت.عرض كنم خدمتان كه مو هم مثل همه ای رفيقيای باحالمان بچه محله طلاب و التيمور و او ورايم.از همو بچه گی تو نخ زيدبازی و ای حرفا بودم.تا ای كه بالاخره به سن 7 سالگی رسيدم و رفتم مدرسه.يادم ميه از همو روزای اول تو راه مدرسه با بچه ها كه مرفتم به ای دختر جوونا تيكه منداختم.خلاصه كنم هميجو بزرگ رفتم و كم كم حرفه ای تر شدم.تا ای كه رسيدم به سوم راهنمايی و مويم مثل همه بچه محلا تصميم گيريفتم ترك تحصيل كنم.اما يك اتفاق ساده باعث شد كه به تحصيل ادامه بدم.اويم ای بود كه يك روز از خيابون راهنمايی رد مرفتم كه ديدم يك مشت حوری پری از يك جايی مرن بيرون و هی مرن تو.مويم همچی مشكوك شدم بيبينم اونجه چی خبره.فهميدم اونجه دانشگا علومه و اونايم دانشجوين.تصميم گيريفتم كه مويم دانشجو برم.بعد از او شروع كردم به درس خاندن و چون درس خاندن انگيزه مخاست هر روز مرفتم اونجه و ديد مزدم.بعد از ای ديگه كارم رفته بود درس خاندن و علافی دم در مدرسه های دخترانه و دانشگا.اوقدر وامستادم كه بچه ها به مو گفتن ایسکلت.هميجو رفت كه ای لقبم نصيب مو رفت. الان هم كه دانشگا قبول رفتم و درم در رشته زبان و ادبيات فارسی درس مخانم.

**** مصطفی ایسکلت ****

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 17:15 |

سام علك به همه برو بچ

سام علك به همه برو بچ لوطی و با مرامی كه از وختی فهميدن مو مخام كانددا برم هموجور درن برم تبليغ مكنن و ای برنامه ها.پول دادن رو بسته سيگار مگنا عسك موره چاپ كردن.هر شب تو راه آهن مجانی به برو بچ يكی يه ته استكان مدن.فوستر پش مويای موره دم نونوايی و بقالی و ايجورها چسفوندن.به پای كفترطوقيا اسم موره نوشتن دم غروبی سر مدن تو آسمون...ولی راستيشه بخن مو اصلا بره اسم و رسم در آوردن نمخام كانددا برم،چون صدتای اينا اسميوم.خدا ويكيلی تو كل چارطبقه و خواج ربه و...كسی نيست كه علی فندق ره نشناسه.اصلا مو بره ای مخام نماينده برم كه روی ای بچه سوسولا ره كم كنم كه ایقدر با ای مدركاشان و سواتشان كلاس نذرن.عمری الان كه در كون خر مزنی دكتر مهندس ميريزه بيرون،سيكل داشتن از مهندسی كلاس خيلی بيشتره.ای ره گفتم كه روی همه ای بچه سوسولا ره كم كنم.چن نفر گفتن كه حالا كه تو ميخی نماينده مجلس بيری برنامت چيه!؟مو از همينجه بهتان بگم كه مو اصلا هيچ برنامه ای ندرم.چون برنامه و برنامه ريزی و اي جينگولك بازيا مال ای نماینده هايی كه عشقشان ايه كه با خوتكار و عينك عسك بيگيرن و بچسبونن به درو ديفال .تازشم خيلي خيطه جلو خار مادر مردم از برنامه و ايجور چيزا حرف بزنم.البته مو مخام اگه نماينده رفتم يك كارایی بكنم.مثلا همی الان به سكينه قول مدم كه اگه نماينده رفتم هم فرداش مروم خاستگاريش. به جوادمان قول دادم كه برش يك سی جی بخرم.ماخام بره حسام ساقی يك تيلوزيون از ای صفه تختای سامسونگ بخرم و كلی كارا..حالا بعدا كل برنامه هامه بهتان مگم...


***کانددای نسل جواد---علی فندق***

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 16:39 |

آموزشی!مو جواد بودم

آموزشی!


مو جواد بودم،آپديت رفتم!


مرحله اول وختيه كه تازه جوان رفته بودم،يه پيرهن پيچ اسكن گل منگلی دشتم كه هميشه همو ره می پوشيدم،وختی هم رو بند پهن بود یه پيرهن زرشكی يقه كراواتی تابلو تنم مي كردم.شلوارمم به نسبت سفارش ساسون تا 6 متر پارچه مبرد.موهاي فوق العاده تميز گرد و خاكی ام ره‌ بالا مدادم و موقع  بيكاری با حركات گردن و دست اونا ر‌ه فر مدادم.اسمم اصغره،اما بچه های محل شناسنامه صدام مزنن! و يكی از تفريحامان ای بود كه يه خروار سوسك بالدار بريزِم تو پيرهن مان و وقتي به دخترها رسيدم پيرهنمه بزنم بالا!زمونه عوض رفت.مو  فهميدم كه بايد up to date برم.رفتم آرايشگاه و گفتم:نه فقط فرهای پشت سرمو ماشين كنه،بعدهم كُپ بزنه و يه پيرهن سفيد پيدا كردم و پيرهن قبلی ره از خدمت معاف كردم.حالا شلوارم فقط 5/1 متر پارچه برده!بعد ياد گرفتم كه دو هفته ای يك بار لباسامه اتو بزنم، كفشامو واكس بزنم و پشت لبمو از سبز بودن بندازم!خودمو اميد صدا مزدم و با هزار دوز و كلك از بچه های تخس محل مخواستم موره اميد صدا كن.بعد كتيرا ره كشف كردم كه موها ره از ای رو به او رو مكنه! ای روزا مو با كلاس رفته بودم اما هنوز خوب up to date  نرفته بودم.


مرحله سوم وختی بود كه موهامو مدل دی كاپريو معروف به جك زدم و فهميدم چيزی كه خوشتيپا به سرشان مزدن ژل بوده نه كتيرا!كه صد البته موفقيت بزرگی بود!حالا پارچه شلوار جين،و كمتر از 1 متر شده كه اين كاهش گاهی عوارضی داشت.به هر حال خوش تيپی دردسر داره!


بعد ياد گرفتم جای پيرهن تی شرت بپوشم.البته هنوز گه گاه پيرهن مپوشم اما دكمه هاشو وا مذارم تا عكس جك و دوستش!كه روی تی شرتمه ديده بره!


ادكلنم مناسب رفيقايی بود كه قراره باهاشان برم گردش:دلار،سيگار،تيپ،...


كفشهام به بزرگی كله ام شده،ورزش فقط اسكی!مو اصلا نمدنم چايی چيه!چيزاي دگه سفارش مدم!و بچه ها همی جوری الكی مو ره ساسان صدا مكنن!


يكی از ريفيقا!كادوی تولد يك پيرهن كلاس از دوكون فرست كلاس شانزه ليزه خريده برم فرستاده


كم كم احساس up to date  بودن مكنم.حالا مو ديگه دربست يه كامبيز به تمام معنا هستم.


                                                     ***شناسنامه***

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 15:52 |

مسابقه

سام علک.امروز حدود ۲ روزه که مو و حسام و و علی فندق ای وبلاگ را اندختم و از استقبال خيليا برخوردار رفت.ازتان ممنونم.ما ديدم که ای وبلاگ ما خيلی دره مشهور مشه و اينا،بره چی ما لوگو نداشته باشم؟مگه مه چمان از اين مونا و اکسير و مشهديها و... کمتره که اونا دشته باشن ما نداشته باشم؟وسه ای که ما خواستم کم نيارم و ای که ما الان وقت اربده کشی دم چاراها رم ندرم تصميم گرفتم يه مسابقه بذارم.بّه ای ترتيب که شما رفيقهای با مرام واسه ما يه لوگو طراحی کنن و برامان ايميل کنن.ما هم به بهترين طراح لوگو هديه تقديم مکنم!لوگوی مورد نظر بايد کاملا گويای محيط وبلاگ ما و مضموناتش و اي جور حرف باشه.آخرين فرصت ارسال لوگو پنج شنبه هفته ديگه و عصر جمعه هم برنده اعلام می شه.

چاکر همتان-علی فندق

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 15:37 |

روزی که مو ما شدم

همو تقریبا يك 23 سال پيش تر بود كه ننه مو فكر كرد بايد بارش ره زمين بزاره.به همی صورت بود كه مو يعنی اقدس پا ره گذيشتم به عرصه وجود…
ننه مو مگه كه اوقد خوشگل رفته بودم كه همه فكر مكردن بعد دداشت يك كاكل سيای ديگه مزرم زمين ولی امان از قسمت كه تو آمدی به اين دنيا…ننه مو هر وخت ياد روز تولد مو ميفته گريه اش ميگيره مو ابايل فك مكردم كه به خاطر ايكه بعد از شيش تا پسر يك دختر آمده خانه شان خوشحاله ولی بعد كه عقلم قد داد فهميدم كه ننه مو به ياد كتكی كه از بابام به خاطر دختر بودن مو خورده گريه مكنه..
ننه مگه كه همو روز وختی باباي پدر سگت فهميد كه مو برش دختر به دنيا آوردم همچی با كمربند سگك زندان دورش افتاد به جون مو كه هنوز بعد 23 سال با ديدنت زنده مشه..
مو حالا مفهمم كه بابا چرا هر وخت مو و چهار تا دخترش ره ميبينه چرا مثه هيولا مشه و مخه سر به تنمان نبشه و بدبخت بابام كه هيچكی نميه دختراشه ببره و بابام ره از شر ماها راحت كنه…
خلاصه كه اينا ره به ياد ايكه ديروز رفتم تولد دختر همسده مان و و ديدم دداشای خمارش چی رقص و دنگ و ونگی راه انداختن گفتم.. تو همو تولد بود كه فهميدم مو كجا و اينا كجا.. همه دداشاش برش طلا خريده بودن يا به قول داوودمان طلاها ره غروت كرده بودن حالا مو كه تا پارسال پيرارسال نمدنستم روز تولد چی هست و از وقتی ام فهميدم او روزا بره مو تبديل به روز عزاداری شده …احساس مكنم همو روز داوود و ميتی بيشتر كتكم مزنن ( كتك خورم مره بالا) و بقيه خواهرامم به نيگای يگ خارجي كه حق ازدواج ره ازشان گرفتم به مو نگا مكنن..چند دفه از دكه سر كوچه به مشاوره زنگ زدم ولی اونا نمفهمن چی بايس به مو بگن شما چي مگن؟مو با ای درد چی بكنم؟
اقدس طلایی

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 15:6 |
تست آی کیو

سلام مخلص همه جوادا
ای سری كه تو عشق آباد بار دشتم،گيريفتم كه او ورا (خارج) بضی ها چش ديدن موفقيتای جوادا ره تو زيمينه های فرهنگی و هنری و ورزشی ندرن و دست به يك سری تبليغات درون مرزی و برون مرزی بر ضد جوادا زدن و مخن وجه ما جوادا ره تو عرصه های بين المللی ختشه دار كنن. وختی می بينن كاظم لانچيكو و موسی پلنگ تو جهان ورزش محبوب رفتن و استاد جواد يسار و داش عباس قادر با او آلبون جيديد_ دروغ نگو_ تو جهان موسيقی پادشاهی مكنن،نافرم همه جاهاشان موسوزه.
وختی هم برگشتم،فميدم تو همی شهر خودمايم پشت جوادا حرف و حديثه.مگن شايه رفته كه جوادا فهماشان پايينه و آی كيوهاشان كمه.مويم بركه ای هفته بار ندشتم،تصميم گيريفتم يك تست آی كيو ريديف كنم و از ای طيريق به همه ثابت بره ای كيو های جوادا خيليم از بچه سوسولای بالا شهر بیتره.
بره همی سی جی علی قالپاق رو گيريفتم و كنزيدم بلوار سجاد.تو راهم همش آبجيای جيگر بودن. خداييش ايجور ظريفايی تو عشق آبادم پيدا نمرفت.بخاطر همی سر موتوره شخله كردم و تك چرخی زدم كه همه آبجيا دهناشان وا مونده بود و بسته نمرفت.فك كنم پش مويام ره ديده بودن و خاطر خام رفته بودن.آخه او طرفا موتور پيدا نمرفت، اگرم پيدا مرفت همشان از كلاهای سوسولی دشتن. داشتم مرفتم كه چشمم به يكی از بچه سوسولا افتاد.صداش زدم و بش گفتم:نگا دداش مو درم يك تست آی كيو ريديف مكنم.مخام آی كيوت ره حساب کنم.با يك لجه تهرونی و يك نگاه ناجور گفت:آقا شما می خاين هوش من رو بسنجين؟مويم گفتم چيه دداش نافورمه نگاهات.دشتم كله ره مزدم كه ديدم طفلك كون نكرد چيزی بگه.فك كنم مترسيد.بعدشم قبول كرد.گفت:حالا چی بايد بگم.
گفتم:اسمت چيه جيگر؟
گفت:مهرشاد.
گفتم:چه اسم مسخره و سوسولی دری يره.نگام كرد اما مترسيد چيزی بگه.
بش گفتم نگا دداش مو چن تا رانماييت مكنم تو بگو او شخصيت كيه؟
نادره روزگاره؟
مهرشاد: نادره خير آبادی نيست آقا؟
نه يره او كه تو چاقی نادره روزگار رفته.جز شخصيتای بزرگ هنريه؟
مهرشاد:تو چه زمينه ای هست آخه آقا؟
مو دگه زيمينش رو نمدنم.اوره تو بايد بگی.فقط بگم خوشتيپم هس.
مهرشاد:ببينم سينماييه؟بازيگره؟
اونش نمدنم بضی وختا تو تلوزييون نشونش مدن.حتی تو آنتن.آنتن كه مدنی چيه؟
مهرشاد:گفتين خوش چهره است.ببينم دی كاپريو نيست؟تام كروز چطور؟
نه يره  ای اسمای سوسولی چيه.جز شخصيتای موسيقيه با سبكای جيديد.
مهرشاد:بتهوون منظورته.اما نه گفتيد جديد... حتما سبك تكنويه يا شايدم راك.
بابا تو چقد خينگی.نه راكيه نه رامبو.مگه مو گفتم بازيگره.خوانندست جيگر.
مهرشاد:از چه سازی تو اجراهاشون بيشتر استفاده مي كنند؟
تيمپو،ارگ،ني بضی وختايم همو جور بدون آهنگ مخانه.خيليم لباساش قشنگه و بيشتر از صد دس لباس دره.موهاشم فرفريه و رقصشم ديونه ی.
مهرشاد:آها فهميدم آقا انديه.اندی درسته.
دگه درم قاط مزنم.دداش تو اصن درس خاندی؟
مهرشاد:آره به خدا.من دانشجوی فوق ليسانس كارگردانی تاتر عروسكيم.
مو كه نفهميدم تو سوسول چی مگی.اما عمرا كه چيزی فهميده بشی.
مهرشاد:حالا آقا جوابش چی بود؟من كنجكاو شدم.الان دپرس روحی تمام وجودم رو گرفته...
نموگم تا كفت ببره با ای هوش كمت...
تو رو به ابلفض آی كيو ره ديدن.مويم سر موتوره كج كردم و از تو كوچه پس كوچه ها كندم محله خودما آخه نه كلا كاست دشتم و نه حال كلكل با مامورا ره.
طرفای محلمان يك شاگرد خوردوی آپاراتی ديدم.بش گفتم سلام دداش.نگا كن مخاستم چند سوال بپرسم ببينم مگيری يا نه.اويم گفت نوكرتم.
اسمت چيه دداش؟
مشتبی
ای ول چه اسم با مسمايی دری،خوشم اومد.سواد دری؟
ها يره،2 كلاس خاندم.
ای كه مگم از او شخصيتای هنريه جهانیه؟
مشتبی:آميتا پاچان؟؟؟
نگا داش مشتبی،از نوادره روزگاره؟
مشتبی: داش عباس قادر خودمان؟
نه او يكی؟
مشتبی: استاد جواد يساری.
ای ول.ديدن با دو سوال جواب ره گيريفت.تازه اگه از همو اول مپرسيدم از نوادره روزگاره؟ همو اول جواب ره مگفت.
حالا برتان اثبات رفت كه جوادا چقدر آی كيوشان بالاست.مفهمن و همش تبليغات غلط بره جوادیه. همشان قهرمانن.مو كه افتخار مكنم جوادم.جوادا ره عشقه.
(امير تخماتيك)

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 14:17 |
سلام به همه برو بچ با مرام امروز مخوام براتان از جفات بودن بگم اگه بخن جفات برن باید حرفای موره مو به مو گوش کنن اگه نه جفات نمشن

۱.برای جفات شدن باید وسایلی که مگم بگیرن

۱.یه کلاه داش مشتی

۲.یه دست لباس یخه وا

۳.یه دست شلوار پاچه گشاد بدون کمربند

۴.یه جفت کفش قیصری یا پاشنه تخم مرغی

بعد ایکه لوازم ره تهیه کردن مرن سراغ لوازم شخصیتان

۱.یک عدد چاقوی ضامن دار مخری مذاری تو جیف سمت چپ شلوارت

۲.یه پنجه بکس هم مخری بریه روز مبادا

یه عدد دستمال ابریشمی مگیری بریه دور دست.ای حتما فراموش نشه چون عصای دستتانه

بعد که ایناره جور کردن مرن سر وقت وضع ظاهرتان

۱.موها پشت بلند یه لاخ هم از جلوی فرق سرتان مندازن بیرون تا بقیه حساب کار دستشان بیه

۲.دماغتم باید عقابی بشه

۳.موقعی که دری راه مری باید خودته ایور اور کنی

۴.یه تسبیح از ای خرکیها مگیری دستت هی مچرخونی و راه مری

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 15:1 |
حالا مخوام درباره غیرت جفاتها بگم

مانند نمونه

ممد تاکسی و ماجرای نمايشگاه: (قسمت اول)

ديروز بعد از ظهر طرفاي ساعت دو علي قالپاق آمد خانمان گفت امروز ره حال كردم با تو بيام مسافر كشي. مو هم كه مدنين خراب رفيقم و از حرفا كه اي بچه سوسولا مزنن كه ان مرام و از اي چيزا. گفتم نوكر داش علي هم هستم و بعدشم نفري يك ته استكان زدم و مو همو جورابام ره كه همرنگ تاكسيم بود و دو هفته پيش عفت كماندو بره تولدم آورده بود پام كردم. نمدنم ولي وقتي اي جوراباره مپوشم بهتر رانندگي مكنم. ولي حيف كه هنوز دو هفته نرفته يك بويي گيرفته كه تا موقعي كه مخوام كفشامه پام كنم خودمم مجبور مشم دماغمه بگيرم. حيفم ميه بشورمشان. مترسم رنگشان بره. خلاصه سرتانه درد ندم باعلي راه افتادم و به علي گفتم بيه بغل دست خودم كنار در بشينه كه از كاسبي هم نيفتم و كامل مسافر بزنم. فقط بهش گفتم هواي ترمز دستي ره دشته بشه كه اگر يك وقت لازم شد بیكيشه. چون مو ديگه دستمه اگه مخواستم به ترمز دستي برسنم ديگه اوضا خيلي خيط مرفت و علي رم كه مدنين خيلي غيرتيه

هموجور كه داشتم مرفتم يك هو ديدم دو تا اووشت اساس از همينايي كه بهشان مگن زيد كنار خيابون وايساده بودن و منتظر تاكسي بودن. علي گفت داش ممد برو كه اينا خوراك خودماين. مو هم گفتم حرف حرف داش عليه و بهش گفتم بيكيش ترمز دسته ره. اوهم همچي كيشيد كه فكر كنم آسفالت پشت لاستيكا جمع رفت. اونايم سوار رفتن ولي نمدنم چرا وقتي علي ره ديدن كه كنار مو نشسته چپ چپ نگاه كردن. آخ كه چيم بودن لامسبا. هم عينهو تايتانيك. مو كه ديگه داشتم ديونه مرفتم. او ته استكان هم يواش يواش داش كار خودشه مكرد. يك احساسايي مكردم و يك فكرايي تو كلم ميامد كه الان خجالت ميكيشم بگم. بعدش هم مترسم عفت بخوانه آبروم بره. يك ادكلني زده بودن كه مو حاضر نيستم يك دانشه با صد تا گلاب نادر عوض كنم. گفتم كجا مرن؟ گفتن دربستي برو نمايشگاه بين المللي. مو هم گازشه گرفتم و راه افتادم. علي ديگه نمتنست خودشه نگه دره و گفت. ببخشيد شما اونجه اتاق درن؟ بعد او يكيشان كه ماتيك صورتي زده بود و از او يكي ديگه خوشگل تر بود گفت نه ما ندرم ولي دوستامان درن و ماره دعوت كردن. نمدنم يك چيزاي ديگه هم گفت. گفت دوستامان گلاب مينويسن... وگلاب مينويسن... همچي چيزايي. فكر كنم دوستاشان از اي دعا نويساين. اينايم از اي دعاهاي جديد بشه. ديگه داشتم ديونه مرفتم كه اي دخترا با اي بر و رو دنبال دعانويسم هستن و بيبين با اي خوشگلي چقدر هم پاكن.

بعد با خودم گفتم اي دخترا از اي جديداين بره همي سي دي جديد جواد يسار ره كه همي تازگيا رو ديسك خوانده گذاشتم تو ضبط و صداشم بلند كردم و خدا ويكيل چيكارم مكنه اي داش جواد. مو كه قبولش درم خدايي.

اينا ره تا همينجه دشته بشن تا قسمت دوم رم بينويسم. الان او كانال سيتا شرو رفته مخوام نگا كنم. ايم بد چيزي نيست ولي حيف كه مو از اي لهجش بدم ميه.

ماجراي ممد تاكسي و نمايشگاه: ( قسمت دوم )

مو ديگه هيچي نفهميدم تا ايكه رسيدم در نمايشگاه. اقدر تو فكر رفته بودم كه اصلا نفهميدم ايناره چوجور رسوندم اونجه. همي كه رسيدم دم در يك دفعه ديدم يكي از بچه سوسولا برگشت به يكي از اي دخترايي كه تو ماشينم بودن يك تيكه اي انداخت كه مو خجالت ميكيشم بگم ولي خيلي ناجور بود. علي كه داشت ديونه مرفت. يكهو دره وا كرد پريد يقه يرگه ره گيريفت و مخواست همونجه خفش كنه. بعد مو پريدم رو علي كه تو ولش كن اي ماشين مو بوده و خودم بايد بهشا حالي كنم كه با كي طرفن و ما غيرت دريم و مسافر هم مثل ناموس مايه و از حرفا. پنجه بوكس ره از جيبم درآوردم و دو تا زدم تو جفت بازوهاش و بعدم يك لقت تو اونجش كه ديگه هيچ غلطي نتنه بكنه و بعدش هم زنجيرمه درآوردم پيچيدم دور گردنش و به علي يم گفتم بلندش كنه و بعد بردمش پلوي دخترا و زنجير ره كشيدم كه يك كم سرخ رفت و بعد بهش گفتم از خانوما معذرت خواهي كن و بوگو ... خوردم. اويم همچي ترسيده بود و همچي زده بودمش كه سريع گفت و مويم كه ولش كردم هم عينهو چغك پريد و فرار كرد. بعد مويم كه سرمه بلند كردم و به يكيشان گفتم كه آبجي اينجه امنيت ندره مو خودم بايد برسنمتا تا هر جا كه ميخين برن. اويم گفت كه نه لازم نيست و ممنون و نه ما خودما مرم و تا همنجش هم خيلي زحمتتا دادم و ديگه خودما مرم و از حرفا كه مو گفتم نه آبجي مو تا خودم شما ره نرسنم دلم آروم نميگيره. بعدشم گفتم علي مواظبشا باش تا مو برم بليط بگيرم كه باز او يكي كه خوش بر و رو تر بود گفت نه ما كارت درم و بليط نمخه. مويم با خودم گفتم چي بيتر كه مجانيم مرم و با هم راه افتادم رفتم تو فقط مو از قبلش به علي گفتم او از جلو را بره و مو از عقب كه اگر كسي هم خواست نطق بيكيشه و چپ نگا كنه همونجه نفسشه ببرم و بعدشم به اي دليل گفتم علي از جلو را بره كه مدنستم جنبشه ندره و ممكنه كار دستما بده.

تو كه رفتم از همو اول گفتن برم پلو او وگلاب نويسا و ما هم رفتم و كفما بريد كه اينا چوجور دعا نويساين كه اقدر سوسولن و ايجور لباس پوشيدن و اقدرم ترگل ورگلن. اتاقشانم همه ره كيسه گوني كيشيده بودن و اقدر بد جور درست كرده بودن كه حالما بهم خورد. فقط دمشا گرم كه يكيشان بود كه سيا بود و ريشو و يك كم از خودما بود و پش مويي و تشكيلاتي و رفت آهنگ داش جواد ره گذاشت و حيف كه نمشد وگرنه ته استكان رم زده بودم و همچي دلم مخواست برم وسط سير بندري برقصم و اگرم مشد يك تيمپو هم مدادن كه دو دستي مزدم. علي هم كه باهامان بود و ديگه بساطما جور جور بود ولي حيف كه مترسيدم اگه اي كار ره بكنم گير بدن. يكيشان هم بود كه كربات زده بود و قيافش بر عكس دماغش به مهندسا مماند و يكي ديگه هم يك پسره خوردويي بود كه عينك زده بود و يك آن به يكي از اي دخترا چپ نگا كرد كه باز مخواستم همونجه برم حسابشه بذرم كف دستش كه با خودم گفتم ولش كن بچه كه زدن ندره. مخلص كلوم ايكه بردمشان دم اتاق و گفتن ما مخيم برم و حسابتانه بگن بدم كه برن. مويم گفتم قابل ندره و خيلي اصرار كردن و بعدم هزار چوق پيادشا كردم و با علي راه افتادم برم كه علي گفت حالا كه تا اينجه آمدم بذار بساط چهارشنبه سوري ره از الان ريديف كنم و بيا از اي كاغذا كه مدن جمع كنم و رفتم هر جا كاغذ مدادن از هر كودو چهار تا گرفتم و موقعي كه مخواستم برم بيرون همي هوا كاغذ جمع رفته بود. بعدم كه آمديم بيرون ديدم علي ميخ رفته به يك سمند و مگه بيا اي كاغذا ره بذار صندوق عقب كه مو كار درم. مويم تا رفتم اونا ره بذرم و برگردم ديدم علي چسبيده عقب يك سمند و دره آرمشه مكنه و دمش هم گرم كه اقدر سريع و بي سر صدا كند كه مو هموجو مونده بودم كه اين بدون چاقو و فقط با يكي كيلي چوجوري به اي سرعت كند اوره. بعدشم به مو گفت داش ممد برو كه اينجه بهشت مويه و نگا چقدر قالپاق و چقدر سمند و چي كاسبي بوده بره ما اينجه و ما نمدنستم. فقط شب بيا دنبالم كه اينا ره بذرم صندوق عقب كه ببرم. ايم عسك داش علي كه خودويي كارش درسته.

+ نوشته رفت توسط سعید عشقی در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 15:0 |